سالها میگذشت و من بزرگتر میشدم و این احساس درونی من هم قوی و قویتر میشد.تا جایی که بدجوری بعضی وقتها حالم بد میشد.یادم نمیره وقتهایی که تو دانشگاه و خیابون پسرای مغرور و با کلاسی که کلی طرفدار داشتن رو میدیم و توی دلم آرزو میکردم که اونها رو جلوی خودم خوار و خفیف ببینم ..ولی خوب دوستایی که من داشتم همیشه حرف از دوست پسراشون و اینکه چطور با همدیگه معاشقه دارن میزدند و من اصلاً لذتی تو روابط سکسشون نمیدیدم..از طرفی همیشه این ترس تو وجودم بود که اگه احساساتم رو علنی کنم همه بگن تو روانی هستی یه مثلاً مشکل روحی داری.واسه این همیشه به خودم خلوت میکردم... وقتهایی که حالم بد میشد و احساس میکردم احتیاج به ارضا دارم به یاد پسرایی که ازشون خوشم یا هنرپیشه های معروف میومد چه کارا که نمیکردم...رو صورت چند تا از عروسکهای بزرگی که داشتم عکس صورت اونهارو میچسبوندم و تا جایی که میتونستم به خط کش چوبی میزدم رو بدنشون و با پاهام لگد میزدم رو صورتشون و کلی کار دیگه.
22 سالم شده بود و من هنوز حتی یکبار سکس رو اونجوری که بتونه ارضام کنه تجربه نکرده بودم.تا اینکه از اون محل رفتیم. توی آپارتمان محل جدیدمون محیط خیلی فرق داشت.پسرا و دخترا خیلی راحت توی حیاط پشتی با همدیگه بودن و بازی میکردن و میگفتن و میخندیدن وکسی هم بهشون کار نداشت.
بین اونها فقط من تنها بودم که البته منهم بیشتر اوقات خودمو با پاتریشیا(سگ من)سرگرم میکردم..ولی بعضی وقتها که میدیدم چطوری دخترها خودشون رو واسه پسرا لوس میکنن و پسرا هم نازشون رو میکشن واقعاً طاقتم توم میشد و خدا میدونه چند بار توی دلم آرزو میکردم که یه پسر به دست و پام بیفته تا حسابی حالشو سر جاش بیارم.اینم بگم من از لحظ ظاهری دختر خوشگلی هستم و به قول دوستام پسرکش و تا حالا نشده که بیرون برم و کلی و کشته و مرده واسم پیدا نشه.ولی خوب من دنبال کسی بودم که بتونه منو ارضا کنه
هنوز 1 ماه از اسبب کشی ما به اپارتمان جدید نگذشته بود که یه خونواده دیگه هم به اون آپارتمان اومدن .یه آقا و خانوم مسن که بیشتر روزها خونه نبودند و یه پسر جوون به اسم افشین
افشین یه پسر 26 ساله با قد بلند با اندامی ورزیده بود..که پوست سبزه و چشم وابروهای مشکی که داشت واقعاً از اون یه پسر دختر کش ساخته بود..البته هروقت که میدیدمش در حال صحبت کردن با موبایلش بود و از لحن حرف زدنش حدس زده بودم که به حد کافی دوست دختر داره و از ظاهرش استفاده کامل رو کرده
یه روز که طبق معمول تنها بودم به طور اتفاقی توی پارکینگ با پاتریشیا داشتم بازی میکردم که افشین با ماشینش اومد تو پارکینگ..نمیدونم چرا ولی احساس کردم که نباید منو ببنه،واسه همین خیلی زود پشت یکی از ماشینها قایم شدم.
افشین از ماشین پیاده شد و خیلی زود رفت طرف صندوق عقب ماشین..همنو لحظه در پشتی ماشین باز شد و یه دختر پیاده شد.
فضولیم گل کرده بود.خوب سوژه ای گیرم اومده بود.دختره جوون بود.حدس زدم باید هم سن و سال خودم باشه.
وقتی افشین از پشت ماشین اومد بیرون..توی دستش یه چیزایی شبیه لباس چرمی و یه چیزی که خیلی شبیه شلاق بود دیدم..خیلی تعجب کردم ولی اصلاً نمیتونستم حدس بزنم که چرا؟...
خلاصه جفتشون رفتن بالا و من هم پاتریشیا رو بردم تو حیاط و بیخیال ماجرا شدم.افشین و خانوادش طبقه اول بودن.بعضی وقتها که افشین در حالیکه لخت بود و آهنگ گوش میداد میشد به راختی از تو حیاط دیدش زد
داشتم به چیزایی که دیده بودم فکر میکردم که یه دفعه صدای داد افشین منو به خودم آورد.بلافاصله بالا رو دیدم..پرده ها رو کشیده بودند ولی یه چیزایی معلوم بود.از چیزاییکه میدیدم شاخ در آورده بودم..افشین لخت مادرزاد در حالیکه دو دستش رو با طناب به دو تا از ستونهای خونه بسته بوده وایستاده بود و اون دختره هم همون لباس چرم و چسبون عجیب رو پوشیده بود و با اون شلاق میزد به بدن لخت افشین..
لبس دخترها جوری بود که روی سینه هاش و جلوش یه حالت لختی داشت و کاملاً میشد دید.با هر ضربه ای که روی بدن افشین میزد افشین یه نعره میزد و داد میزد دوست دارم افسون .معذرت میخوام عزیزم.زود تمومش کن
یه احساس غجیی بهم دست داد.اگه افسون داشت افشین رو تنبیه میکرد پس اون لباسها چی بود.اگه قصدشون سکس بود پس چر اینجوری؟
حسابی گیج شده بودم.همونجوری زل زده بودم به پنجره و اونها رو دید میزدم.افسون با دستاش از موهای افشین گرفت و محکم اونو به سمت خودش کشید،زبونش رو آورد بیرون و صورت افشین رو لیس زد بعدش ندیدم چیکار کرد که یهو جیغ افشین رفت بالا...من واقعاً تحریک شده بودم..بعد از سالها چیزایی رو میدیدم که همیشه آرزو داشتم...باید هرجوری ممکن بود خودمو میرسوندم پیش اونها تا از نزدیک ببینمشون
نمیدونم چه جوری خودمو رسوندم به واحد خودمون از بین لباسهام چسبونترین لباسی رو که داشتم رو تنم کردم البته زیرش هیچی نپوشیدم جوری که وقتی جلو آیینه وایستادم برجستگی نوک پستونهام و حتی لای پاهام به طور تحریک کننده ای مشحص بود. یه صندل قرمز پاشنه بلندم رو که نوک پاشنه هاش فلزی بود پام کردم و بعد یه آرایش مفصل و لاک زدن ناخنهای دست و پام رفتم پایین
بدون کوچیکترین وقت تلف کردنی زنگ خونشون رو زدم.ترس ورم داشته بود...اگه در رو باز نکنن چی؟اگه یکی منو توی اون وضع ببینه چیکار کنم؟
دلمو زدم به دریا و با صدای بلند داد زدم افشین خان؟....آقا افشین؟منم ساناز...میشه در رو باز کنین؟
یهو دیدم افسون دررو باز کرد...خشکم زد..تصور کنین یه دختر با اون لباسی که جاهای حساسش کاملا باز بوذ و اون شلاق تو دستش جلوتون ظاهر بشه..
افسون گفت بفرمایید ساناز خانوم؟ با صدای لرزون گفتم راستش من مهمونی دعوت دارم میخواستم ببینم اگه آقا افشین سی دی... دارن رو واسه چند ساعت به من قرض بدن.ولی ظاهراً مشغولین؟
نمیدونم این جمله آخر چی بود که از دهنم خارج شد.همین که اینو گفتم چشمای افسون یه برقی زد که یه ذره ترسوندم..بهم گفت افشین فعلاً داره لدت میبره؟ گفتم اِه اِه از شما؟
افسون خندسد و گفت نه از التفاتی که بهش میکنم.افسون دیگه نذاشت حرفی بزنم و دستم رو گرفت و برد تو خونه..در رو هو پشتم بست.
افشین همون وسط اتاق نشیمن مثل آدمهایی که محکوم به شلاق هستند و باید ضربدری وایستند و دستاشون رو به دو طرف مبندند وایستاده بود و در حالیکه داشت لبخند میزد از گوشه لبش خون میومد.بی اختیار رفتم جلوتر و یه چرخی دورش زدم.پشتش از ضربه های شلاق کاملاً سرخ شده بود
افسون اومد جلو و گفت خانوم خوشگله لطفاً بشین و ببین.بعد از اینکه کار من تموم شد اگه دوست داشتی تو هم میتونی بازی کنی
منم عین یه پچه حرف گوش کن نشستم رو یهکی از صندلیها ،جوری که دقیقاً جلو افشین بودم .افسون رفت پشت افشین و خودشو چسبوند به افشین بعد لباشو از پشت گذاشت رو گردن افشین و چندتا بوس کوچولو کرد بعد بازم با زبونش گردنش رو لیس زد و همونجایی رو که لیسیده بود گاز گرفت .افشین یه ناله خفیف کرد که نمیدونستم از دردِه یا از لذت.شاید هم از هر دوتاش
همنوجوری که افسون داشت گرذن افشین رو گاز میگرفت دستشو برد لای پای اون آلتش رو گرفت و محکم کشید به سمت عقب.این بار افشین دیگه واقعاً نعره زد و بلند گفت افسون جونم باور کن دوستت دارم. افسون هم گفت میدونم عزیزم فقط میخوام یه کم بیشتر مطمئن بشم.تحمل کن یه ذره دیگه مونده بعد من کارم باهات تموم میشه و میسپارمت به ساناز خانوم.
من یهو جا خوردم..راستش خوشم میومد یه کم هم من افشین رو زجر بدم..احساس میکردم با اینکار خیلی راحت میشم
افسون تقریباً تمام پشت افشین رو سرخ و کبود کرد..تا اونجایی هم که میشد با دستاش آلت افشین رو که خیلی هم کلفت بود از پشت میکشید به طرف خودش و محکم با دستش میچلوندش..افشین بعضی وقتها ختی تا مرحله گریه هم پیش میرفت و لی افسون نا میفهمید دست میکشید و و خودشو از پشت و جلو میمالوند به افشین ولی اصلاً نمیذاشت طفلکی افشین حتی یه لب بگیره به یه نفطه ای از بدنش رو ببوسه.تقریباً بعد از نیم ساعت افسون کارشو تموم کرد و در حالیکه خیلی خسته به نظر میرسید رو به من کرد و گفت حالا نوبت توست.جلوش مال تو.به پشتش کار نداشته باش به حد کافی از پشت حال کرده
منم دیگه اصلاً حال خودمو نمیفهمیدم فقط میخواستم تلافی این همه سال رو سر افشین بدبخت در بیارم
پا شدم رفتم جلوش وایستادم..با وجود اینکه خیلی خسته شده بود و نای حرف زدن نداشت ولی کیرش شق شق بود و منهم تازه کارمو میخواستم شروع کنم..
کارمو شروع کردو ولی اونجوری که خودم دوست داشتم..جلوش وایستادم .خیلی خودمو نزدیک کردم..طوری که گرمای نفساش وحس میکردم..میخواستم تا جایی که ممکنه تحریکش کنم و بعد هر بلایی که دلم میخواد سرش بیارم. واسه همین لبامو خیلی نزدیک لباش کردم.خیلی نزذیک..فکر کنم 1 سانتیمتر کمتر فاصله بود بین لبامون...خواست بیاد جلو و لبامو ببوسه که محکم با دستم کیرش رو بدجوری چلوندم .طفلث ازدرد چنان نعره ای زد که اصلاً یادش رفت چیکار میخواسنت بکنه..لذتی که توی اون لحظه بهم دست داد قابل وصف نیست..سرمو خم کردم و زبونمو روی بدن بینهایت موزونش چرخوندم و از نوک سینه هاش محکم گاز گرفتم..افشین دادش در اومد که سانر چیکار داری میکنی ؟یواش تر
یه ذره مردّد شدم ولی افسون کمکم کرد و گفت ساناز به حرفش گوش نکن...حقشه..هر کاری دلت میخواد بکن .من کاریش نداشتم تا تو راحت ازش لذت ببری ..منم با حرف افسون جون جراًتم بیشتر شد.
دستاشو باز کردم و خوبوندمش رو زمین..ایندفعه دستاشو از دو طرف وقتی خوابیده بود به پایین ستونها بستم و پاهاشو از هم باز کردم
حالا اون به کمر خوابیده بود و من ایتاده...پامو آروم بردم رو کیرش و با سر کفشم کیرش رو بلند کردم به ته کفشم چسبوندمش به شکمش
احساس کردم کیرش دوباره داره شق میشه..معلوم بود که از اینکار داره لذت میبره ،پس باید کاری میکردم که کوفتش بشه..پامو محکمتر فشار دادم جوری که کیرش تقریباً داشت زیر کفشم له میشد.آه و ناله اش بالا رفته بود.پامو مثل وقتی سیگارو با ته کفش خاموش میکنن چرخوندم رو کیرش و محکمتر فشارش دادم..ایندفعه بازم جیغ کشید و گفت افسون غلط کردم.افسون هم بلند خندید و گفت به من ربطی نداره الان زیر پاهای سانازی،به اون التماس کن.ولی افشین هیچی نگفت.تصمیم گرفتم بخاطر این غرور مسخره ش.تنبیهش کنم
پامو از رو کیرش برداشتم..یه نفس راحت کشید ولی بیچاره نمیدونست قراره چه بلایی سرش بیارم.
با دوتا پام رفتم بین پاهاش و وایستادم..پاهامو از هم باز کردم تا اونم مجبور شوه پاهاشو باز کنه..ولی اینکارو نکرد
بهش گفتم یالا پاهاتو باز کن. شاق رو زدم روسینه هاش..یهو پاهاشو تا جایی که میشد باز کرد..منم یه کم یشتر رفتم نزذیک کیرش..
چشمش همش به جلوی من بود..منم فهمیده بودم..دستموکشیدم روش و از رو لباسم کسمو مالوندم..چنان جوننننن گفت که کیف کردم..گفتم میخوای؟ گفت آره.میمرم براش ..گفتم میخوای بخوریش؟ گفت معلومه.و زبونش و آورد بیرون .
گفتم باشه ولی اول باد اینو بخوری،اینو گفتم و محکم با لگد کوبیدم لای پاش...نعره و جیغ و گریش بدجوری بلند شد..جوری که افسون ترسید و گفت سانار آرومتر. ولی من دیگه ول کن نبودم یادم نیست چند بار ،ولی لگد بود که میرفت لای پای افشین و منهم همش میگفتم کس منو میخوای؟باید بهاش رو بدی.اول باید لایق من بشی .با پاشنه صندلم که واقعاً تیز بود کیرشو فشار میدادم جوری که کیرش کبود شده بود ولی هنوزم شق بود..پس هنوز جا داشت
رفتم بالا سرش..داشت گریه میکرد..نشستم رو صورتش و لای پامو چسبوندم به صورتش و اینقدر فشار دادم که به سختس نفس بکشه به دستم هم کیرشو گرفته بودم و میمالوندم..دست و پا میزد..فکر کردم داره خفه میشه.بهش گفتم مگه نمیخواستیش..خوب بیا دیگه
همونجوری که صورتش لای پاهام بود و محکم به اینور و اونور تکونش می داد داشتم لذت میبردم..تندتر کیرشو میمالوندم اونم اون زیر یه چیزایی با صدای خفه میگفت و من افسوس میخوردم که کاشکی لباس افسون الات تن من بود
بلند شدم و به افسون اشاره کردم..صورت افشین بدجوری قرمز شده بود..ولی حالا نوبت افسون بود که حال کنه.
افشین دیگه داشت التماس میکرد که تروخدا بسه...تمومش کنید..از نگاههای افسون فهمیدم که بهتره تمومش کنیم
افسون کسش رو برد نزدیک دهن افشین و اونهم شروع کرد با زبونش کس افسون رو لیس زدن و اینبار چه آه و ناله ای که افسون نمیکرد..اینورم من با کیر افشین اینقدر ور رفتم که افشین صداش در اومد که دارم میام.دارم میام..افسون بلافاصله کاملاً نشست رو صورت افشین و منم کیرش رو چسبوندم به شکمس و نشستم روش..چند ثانیه بعد احساس کردم لای پاهام خیس شد و افسونم لرزش شدیدی کرد م ارضا شد...جالب بود ظاهراً هر سه تامون با هم ارضا شدیم
البته اون روز به خاطر شیطنت افشین خان من نتونستم مهمونی خیالیمو برم و وا
واسه همینم قراره بازم افشین رو تنبیه کنم
تبلیغات

