تبلیغات
کسب درآمد از اینترنت »»ایرانیان ای کام
فمدام،فتیش،میسترس،اسلیو،و...

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

 

نوع مطلب :اخبار وبلاگ ،فیلم و ویدیو ،عكس ،داستان ،میسترس ،اسلیو ،

نوشته شده توسط:مهرداد

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship

میسترس اسلیو فتیش پابوسی پا لیسی بردگی برای میسترس دختر bdsm fetish femdom female domination face sitting trample فوت اسلیو پا پرستی foot slave foot worship



نرم افزار برای اجرای ویدیوها با فرمت FLV

 

نوع مطلب :اخبار وبلاگ ،

نوشته شده توسط:مهرداد

سلام دوستان

 ممكنه فرمت بعضی از ویدیوهایی كه داخل وبلاگ قرارمیگیره FLV باشه به همین دلیل شما برای اجرای آنها نیاز به یك نرم افزار كه این فرمت رو ساپورت بكنه دارید . من توی این پست نرم افزار مخصوص فرمت FLV رو قرار دادم

FLV Player Download

FLV Player
Download FLV Player 2.0.24

download

File size: 2.44 Mb



داستان پاهای زن عمو - نویسنده:ali_dada

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:مهرداد

parT 1
خونه ما چسبیده به خونه عموم هستش و درست دیوار به دیوارشونیم. از وسط دیوار یه در همیشه باز گذاشته شده كه همین امر باعث صمیمیت و رفت و آمد بیشتر دو خانواده می شد. عموم حیاط بزرگی داشت كه همیشه برای بازی به خونشون می رفتم.

حدودا 12سال داشتم و عموم اینا هنوز بچه ای نداشتند. حیاطشون درخت های زیادی داشت كه پر میوه بود. همین ها هر روز منو به اونجا می كشوند. هر وقت حیاطشون می رفتم، با چشام دنبال جورابا و كفشای زن عمو می گشتم و اگه پیدا می كردم، اونقدر اونارو می لیسیدم كه خسته بشم. آرزوی لیسیدن پاهاش چنان در دلم بود كه گاه ساعت ها تو حیاط مخفی می شدم تا از خونه بیرون بیاد و من یواشكی از لای درختها ساق سفید پاهاشو نگاه كنم.

پدرم تو نیروی انتظامی كارمند بود و مادرم نیز تو بیمارستان پرستار بود. درست همون سال قرعه به نام بخت من افتاد و پدرم برای ماموریت به اهواز رفت و مادرم هم برای ماموریت از طرف هلال احمرراهی یكی از شهرهای نزدیك شد. چون من تو خونه تنها می موندم و از سوی دیگه وقت امتحانات هم بود، به ناچار برای اینكه هم من تنها نمونم و هم خونه بی صاحب نمونه قرار شد زن عموم شب بیاد پیش من بخوابه و عموم هم شبانه هر از چند گاهی به حیاط سر بزنه. از شدت هیجان و لذت داشتم پرواز می كردم. مادرم كه این حالمو دید گفت: زیاد دلتو صابون نزن، یهو فكر نكنی تو این مدت می تونی بازیگوشی بكنی و درس نخونی. من همین فردا می یام و اگه زن عموت بگه درس نخوندی و بازیگوشی كردی و... كلی نصیحت و تهدید و غیره كه وقت امتحاناته ها ............

من هم قول دادم كه تو این یه روز حسابی درس بخونم و پسر خوبی باشم.

خلاصه شب رسید و زن عموم اومد خونمون. 27 سال داشت و بسیار زیبا و ظریف اندام بود. جورابای بسیار بسیار نازكی پوشیده بود و شلوار لی ساق كوتاه آزین بخش پاهای خوشگلش بود. لاك قرمز ناخنای پاهاش كاملا معلوم بود و انگشتای ظریف خوشگلش بیشتر از اون موقعی كی جوراب نمی پوشید خوشگل به نظر می رسید. من كتابام رو زمین پهن بود و داشتم الكی خودمو مشغول می كردم. زن عموم رو به من كرد و بهم گفت:

ببین اشكان جون اگه برات زحمتی نیست تو برو اون یكی اتاق تا من هم بتونم به تلوزیون نگاه كنم. چند روز دیگه امتحان داری. مامانت تورو به من سپرده ها. برو عزیزم برو.

به حرفش گوش كردم و به اتاق بغلی رفتم. كتابامو اونجا گذاشتم و به بهونه دستشویی پریدم حیاط. زن عموم دمپایی های پلاستیكی قشنگی پوشیده بود كه منو بیشتر وسوسه می كرد. با احتیاط دمپایی هاشو بوسیدم و همه طرفشو حسابی لیسیدم. فكر اینكه هنگام پوشیدن دمپایی ها پاهای زن عموم خیس می شه منو واقعا دیوونه می كرد. بعد از حدود 10دقیقه به اتاقم برگشتم. زن عموم روی مبل لم داده بود و صدای تلوزیون را كم كرده بود. در رو نیمه باز رهاش كردم. یعنی طوری تنظیم كردم كه پاهای قشنگ زن عموم درست در زاویه دید واقع بشه. دراز كشیدم و كتابامو جلوم باز كردم ولی به تنها چیزی كه فكر نمی كردم درس و كتاب بود. پاهای بسیار زیبای زن عموم در زیر جورابای نازكش دو چندان زیبا شده بود. هر وقت كه پاهاش رو آروم تكون می داد انگار با احساسات من بازی می كرد. انگشتای پاهاش رو باز می كردو می بست و گه گداری پاهاش رو می رقصوند و بالا و پائین می كرد. انگار پاهاش بهم لبخند می زدند و سلام می دادند. از دور پاهاش می بوسیدم و در خیالات خودم می لیسیدمشون. فكر خوابیدن در شب آن هم زیر پاهای زن عموم یكم آرومم می كرد.

...... بالاخره شب فرارسید و موقع خواب شد. زن عموم جاشو كنار من پهن كرد و بعدش هم به اتاقم اومد و گفت:

اشكان جون درست كه تموم شد بیا بخواب.

گفتم: چشم زن عمو. الآن می یام. یه صفحه ام مونده!!

زن عمو رفت روی تخت خواب نشست و مشغول درآوردن جوراباش شد بعدش هم دراز كشید. بلافاصله خودمو به رخت خوابم رسوندم و گفتم: زن عمو من سردمه می خوام برعكس بخوابم صورتم رو به بخاری باشه.(اگه برعكس می خوابیدم دهنم درست زیر پاهاش قرار می گرفت). خدا خدا می كردم مخالفت نكنه و چیی نگه. زن عمو هم اتفاقا خنده بی تفاوتی زد و گفت: خلاصه زود بخواب من فردا باید برم خونه خواهرم. باید زود از خواب بند شم. شب بخیر.

نمی تونید تصورش رو بكنید كه چقدر خوشحال شدم. ملافه رو روی پاهاش انداخته بود و چیزی معلوم نبود. كنارش دراز كشیدم منتظر خروپفش شدم. گذشت لحظات برام به اندازه حركت ساعت شمار طول می كشید. تیك تیك ساعت دیواری وعده لحظات خوش و به یاد ماندنی را می دادند كه الآن هم به هنگام نوشتن این خطوط انگار یخ تو دلم آب می شه. فكر بوی پاهای میسترس تمام بدنم رو به لرزه می انداخت.

بالاخره صدای نفس های زن عمو سنگین تر شد و خواب سرتاسر وجودشو گرفت. مثل یه حیوانات شكارچی كه منتظر رسیدن شب می شوند تا دست بكار شوند، من هم بهترین فرصت رو وسطهای شب بعد از ساعت 30/1می دونستم. شكارچی ای كه اون شب یكی از بهتری شب های زندگیش به شمار می رفت.

برای خوندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید...

parT 2
خلاصه. بعد از اندك زمانی صدای نفس ها و خروپف های خفیف زن عمو بلند شد. خروپف شاید جزء وحشتناك رفیق شب هركس بشمار بره كه همیشه ازش فراری بودم. اما اینبار این صدای زیبا بیشتر از هروقت دیگه برام دلنشین شده بود.

آروم و با ترس و لرز دوچندان ملافه رو از روی پاهاش كنار كشیدم. ملافه تو دستام داشت به شدت می لرزید چون هر لحظه امكان داشت كه زن عمو از خواب بیدار شه. ولی شكر خدا اینطور نشد. آروم سر جای خودم دراز كشیدم تا یكم لرزش بدنم كم شه. تو همین لحظات زن اعمو برگشت و روش به طرف من شد. اعصابم خرد شد و شروع به سرزنش خودم كردم كه باید كارمو آروم انجام می دام. چون صورت زن عمو بطرف من بود هر لحظه امكان داشت كه چشاشو باز كنه و در اینصورت بلافاصله چشمش بهم می افتاد. كاری نكردم و منتظر موندم. اینبار دقایق به شدت می گذشت و فرصت برام كمتر می شد. تو این مدت چشمام فقط به پاهاش بود و دعا می كردم كه یه وقت پاهاشو نبره زیر ملحفه. انگشتای پاش به طرفم بود و و همچون دونه های انار به نظر می رسیدند. چراغ خواب روشن بود و همین نور اندك كافی بود تا حسابی در بحر پاهای خانوم فرو برم. ناخن انگشت بزرگش یكم بزرگر بود و بقیه حسابی تراشیده شده و مرتب بودند. البته ناخن انگشت كوچیك پاش خیلی كوتاه تر بود و به نظر می رسید كه تو گوشت پاش مخفی بود. چون من علاقه بسیاری به پا دارم تا الآن كه 26 سالمه هر دختری رو كه می بینم فوری به پاهاش نگاه می كنم ولی اینو هم بگم كه خیلی هم مشكل پسندم. كف پای همه شاید یكنواخت به نظر برسه اما این انگشتای پاست كه یه پارو خوشگل می كنه و پای دیگرو از چشم آدم می اندازم. ولی اعتراف می كنم كه پای زن عموم زیباترین پایی بود كه تا اون لحظه دیده بودم. جرئت نزدیك شدن به پاهاش رو نداشتم به همین خاطر از این فاصله نمی تونستم تشخیص بدم كه ساق پاهاشون چقدر صاف و سفیده. هروقت تكون بسیار خفیفی به پاهاشون می دادند، انگشتای پاش تكون می خورد و استخون های ریز انگشتاش كه تا مچ پاهاش اومده بود هویدا می شد و بعدش هم در اندرون پوست لطیف پاهاش مخفی می شدند. انگار داشتند باهام قائم موشك بازی می كردند.احساس می كردم كه دارم با پاهاش صحبت می كنم و پاهاش هم منو سركار گذاشتند.

حدود نیم ساعت بعد زن عمو با صدای كشیدن نفس عمیقی درست 180درجه برگشت اما اینبار صدای نفس هاش عمیق تر از پیش شده بود و این حاكی از خواب سنگین و خوش خانم و به تبع اون وعده دقایق و شاید ساعاتی خوش برای من بود.

اینبار این كف پاهاش بود كه بهم لبخند می زدند و منو به هیجان و تحریك بیشتر دعوت می كردند. به آرومی به طرف پاهاش خیز برداشتم. از این فاصله چند سانتی كه نگاه می كردم می دیدم كه پاهاش خیلی زیباتر از اون چیزی بود كه من فكرش رو می كردم. به نظر نمی رسید كه پاهاش كثیف باشه. رنگ كف پاش از قسمت انتهایی پاشنه و در امتداد بغل پاش تا پنجه پاش و ابتدای انگشتاش به رنگ غلیظتر پوست پاهاش بود. رنگی شبیه به نارنجی پررنگ. پای چپش زیر پای راستش بود ولی پای راستش به همراه ده سانتی از ساق پاش كاملا بیرون بود. كف پای راستش كشیده و كاملا صاف شده بود. قسمت كمان پاهاش سفید سفید بود و رگهای ریز بیرون زده از پاهاش اونجا رو زیباتر كرده بود. به نظر می رسید كه كمان پاهاش از دیگر قسمت ها تمیز تر باشه ولی می دونستم كه نباید زبونم رو به اون طرفا برسونم و باید بیشتر خودمو در قسمت های زبر و نسبتا سفت پاهاش مشغول می كردم. به همین خاطر قسمت انتهایی پاشنه رو به عنوان اولین شكار شب انتخاب كردم.

كف پاشو بو كردم. كمترین بویی از پاهاش نمی اومد فقط یكم بوی عرق اونم خیلی خیلی خفیف از قسمت زیر انگشتاش می اومد. نفسم رو تو سینه حبس كردم و زبونم رو به حالت شق درآوردم و نوك تیزش كردم و اونو به انتهای پاشنه پاش چسبوندم. زبونم به پاشنش خورد و هیجانم بیشتر شد اما خیلی زود نفسم تموم شد و بنابرین سرمو عقب كشیدم و دوباره نفس عمیق كشیدم. نمی تونستم در حین لیسیدن پاش نفس بكشم چون با خوردن نفسم به پاهاش، امكان داشت كه زن عمو از خواب بیدار بشه. آروم شروع به كشیدن نوك زبونم به پاشنه پاش شدم. نوك زبون حساسترین قسمت چشایی هركسی هستش. به همین خاطر ترشی پاشنشو در نوك زبونم احساس كردم. انگار كه به غذا چاشنی زده باشند. دوباره سرمو عقب كشیدم و نفس عمیقی كشیدم اما تصمیم گرفتم كه از این به بعد، خیلی آروم دم و بازدم كنم تا نیاز به حبس نفس نداشته باشم. ینبار از تیزی نوك زبونم كمی كاستم و اونو دوباره به پاشنه زن عمو چسبوندم. واااااااااااااااااااااااااای. با مالوندن زبونم ترشی پاشنش هم بیشتر میشد. انگار آتش به انبار نفت زده باشند. طعم خوشمزه ترشی پاشنش منو به طرف بغل پاش كشید. زبونم رو خیلی آروم به طرف پنجش حركت دادم. زبونی كه همچون فلزیاب در جستجوی چیزی بود. من در جستجوی فلز یا طلا نبودم بلكه در جستجوی چیزی پر بهاتر از اون.

"طعم غلیظتر چرك پا"
زبونم رو در میان چین و چروك های ریز و درشت پنجه پاهاش كه اشكال غیر هندسی لطیفی رو بوجود آورده بودند، به حركت درآوردم. هر لحظه بر شدت غلظت ترشی پاش افزوده می شد. اصلا باورم نمی شد كه پاهاش اینقدر ترش باشه. پاهایی كه خیلی تمیزتر از این حرفها به نظر می رسیدند. كم كم بوی پاش بلند شد و دماغمو متوجه خودش كرد. نفس عمیقی كشیدم و بوی پاشو تا انتهای ریه هام كشوندم. می خواستم تمام وجودم این زیبایی رو درك كنه. بوی پا از یه طرف و طعم غلیظ چرك پاش از طرف دیگه منو دیوانه وار به ادامه این حالت می كشوند. ولی نمی خواستم كنترلم رو از دست بدم و بیدار شدن زن عمو رو متوجه نشم. با خودم فكر می كردم كه چون زن عمو همیشه و حتی در خونه خودشون جوراب می پوشه به همین خاطر پاهاش اینقدر لطیف و خوشرنگ و به ظاهر تمیز مونده و چرك خارجی ناشی از گرد و خاك فرش و كفش و... بهش نچسبیده . و واقعا هم اینطور بود. اون همیشه جوراب می پوشید و این طعم زیبا عرق پاهاش بود كه بعد از مدتها پیاده روی و نیز گرمای خونه و... در این چند روز از پاهاش متصاعد شده و چون اونارو نشسته رفته رفته خشك شده به شكل یه لایه نازك به پوست كف پاش چسبیده.

تصور این لایه نازك از چرك كف پاش منو بر اون داشت تا به سمت داخلی كمان پاش حركت كنم و در اونجا هم دلی از عزا دربیارم. زبونم رو روی رگهای ریز این قسمت از پاهاش حركت می دادم و تك تك رگاشو می لیسیدم.

جهت احتیاط سرمو بلند كردم و به زن عمو نگاه كردم. معلوم بود كه هنوز خواب خوابه و هنوز بی خبر از لذت تك تك سلول های پاش در یك شب آرام و گرم مهتابی آخر اردیبهشت ماه...............

parT 3
دوباره برگشتم سر كار اصلی خودم. نور ماه از پنجره به پاهای خانم می تابید و اونارو نوازش می داد. سرم رو كه برگردوندم دیدم ماه درست در روبروی ما ایستاده. انگار ماه هم كنجكاو شده بود و می خواست در لذت شب تنهایی خلوت من سهیم باشه.

نور ماه درخشش زیبایی به پاهای خانوم داده بود. درخشش از پنجه پاهاشون شروع شده بود و تا انتهای پاشنه خط عمودی نورانی فوق العاده زیبایی بوجود آورده بود. ولی هنوز زیر انگشتا كدر بود و من می دانستم كه الآن دیگه نوبت به این قسمت رسیده است.چین های كف پاش كاملا مشخص تر شده بود و معلوم بود كه پوست پای راستش كه مشغول سرویس دهیش بودم، نرم تر و لطیف تر شده است.

به یكباره احساس كردم تموم موجودات طبیعت به حال من غبطه می خورند و التماس كنان به من نگاه می كنند. حس غرور عجیبی منو گرفته بود. درست مثل كسی كه از زیر خاك یه مجسمه طلا پیدا كرده باشه، به پاهای خانم نگاه می كردم و دوست داشتم كه امشب به اندازه صد سال طول بكشه.

لیسیدن زیر انگشتاشو شروع كردم. زبونم رو بی مهابا لای انگشتاش می بردم و اونجا اندكی می چرخوندم. حس عجیبی داشتم. زبونم رو كاملا پهن كرده بودم و زیر انگشتاشو مالش می دادم. به خاطر ناخن درازش،انگشت بزرگش بیشتر جلب توجه می كرد. زبونم رو از پاشنه تا نوك انگشتش بالا می آوردم و دوباره و دوباره این كار رو تكرار می مردم. آخرین بار، وقتی به نوك انگشت بزرگش رسیدم زبونم رو نوك تیز كرده بردم زیر ناخن درازش. كمی كه اونجا رو تفتیش كردم طعم بسیار شور لای ناخنش منو به خودم آورد و حریص تر كرد. با اینكه حسابی لاك زده بود و از روی ناخنش چیزی دیده نمی شد اما برخلاف ظاهرش، توش پر چرك و كثافت بود. منم كه تمام این مدت دنبال چرك و كثیفی پاهای خانوم می گشتم، انگار كه چیز گرانبهایی پیدا كرده باشم با ولع هرچه تمام تر كارمو ادامه می دادم. ولی از این ترسی كه در وجودم بود خیلی ناراحت بودم. با خودم می گفتم كاش الآن زن عمو بیدار بشه و با خوشحالی بهم اجازه لیسیدن بده تا من با خیال راحت كارمو انجام بده. من كه به سیم آخر زده بودم پس چقدر خوب بود كه اونم همه چیز رو می فهمید، شاید خوشحال هم می شد. اما نه اگه ناراحت و عصبانی بشه چی ....

به طرف انگشت دیگه پاش رفتم و نوكش رو لیسیدم. زبونم رو همانند سوهان در زیر انگشتاش چپ و راست می كردم. دقایقی بعد سراخ انگشت كوچیكش رفتم.زبونم رو كه لای این انگشتش بردم احساس طعم بسیار غلیظی كردم. طعمی بین ترش و شور. احساس می كردم تكه ای چرك له شده در بین انگشت های كوچیكش گیر كرده. زبونم رو دوباره به درون لای انگشت كوچیكش بردم و مرتب عقب و جلو كشیدم. بعدش هم كه احساس كردم كلی چرك با آب دهنم قاطی شده، با لذت تمام همشو قورت دادم و فرو كشیدم. در گلوم خوشمزگی پاهاش رو به صراحت تمام احساس می كردم.

موقعیتم رو عوض كردم و خودمو به روبروی خانم رسوندم تا بتونم با روی پاهاش هم سرویس بدم. تا چشم به چهره زیبای زن عمو خورد یه دفعه ترس برم داشت. كه نكنه یه دفعه بیدار بشه. ولی اینبار كه لذت پاهای خانوم بخصوص با قورت دادن عرق و چرك و كثافت پاهاش تا اعماق وجودم ریشه دوانده بود، با خودم گفتم:

ایرادی نداره . اگه بلند شد بهش التماس می كنم و بهش می گم كه چقدر از لیسیدن پاهاش لذت بردم ...

این دلداری از خودم كمی آرومم كرد. خم شدم و شروع به لیسیدن بالای انگشتاش كردم. زبونمو گذاشتم روی ناخن هاش و حسابی به طرف چپ و راست دووندم. انگار كه زبونم رو روی شیشه می مالیدم. زبونم رو به طرف روی پا و قسمت های مچ بردم. صاف و لطیف بود اما اصلا بو و مزه ای نداشت. به همین خاطر دوباره به سر جای اولم برگشتم. اینجا بیشتر احساس امنیت می كردم. تا دوباره صورتمو به طرف كف پاش بردم، بوی غلیظ كف پاش كه بسیار هم تند بود به مشامم رسید. بله چون من چند دقیقه پیش در جو كف پاهاش بودم زیاد بوش رو احساس نمی كردم. بوی پاش واقعا دیوونم كرده بود. در دریای زیبایی پاهاش واقعا غرق شده بودم. نفس های عمیقی می كشیدم و در یك حالت بی هوشی رفته بودم. انگار كف پاهاش كه با بزاق دهن من قاطی شده بودند دریایی لبریز از چرك و عرق پاش بوجود آورده بودند كه من داشتم در اون شنا می كردم. كاش می شد سرمو بزارم رو پاهاش و تا صبح بخوابم. كمی بلند شدم و به طرف ساق پاش رفتم. خانوم كمی تكون خورده بود و روش تقریبا به طرف زمین بود. سرش در وسط بالنج نرم فرو رفته بود. به ساق پاش خیره شدم. موهای بسیار ریزی كه به نظر می رسید تازه می خواستند بیرون بیایند در پوست پاهاش هویدا بود. انگار موهاش رو همین دو سه روز پیش زده بود چون نوك موهاش تازه تازه داشت بیرون می اومد و می شه گفت نوك موها همسطح پوست ساق پاش بود. انگار زن عمو اونشب سفره پاهاش رو برای من پهن كرده بود.

زبونم رو تا انتها در آوردم و به حالت كاملا مسطح طوری كه سطح زیادی از پاشونو بگیره گذاشتم رو ساق پاش. از مچ پا تا حدودا 15-20 سانت از پاش رو كه از شلوار لی آبی رنگ چات دار بیرون زده بود رو با زبونم تر كردم. دنبال مزه پاش بودم بنابر این دوباره همون مسیر رو با زبونم لیسیدم. یواش یواش زبونم احساس شوری می كرد اما نه به اندازه كف پاهاش. شاید بیش از 30مرتبه ساق پاشو لیسیدم. باور كنید هرچقدر می لیسیدم طعمش شدیدتر و شورتر می شد تا اینكه بزاق دهانم بهش عادت كرد و دیگه از مزش چیزی نفهمیدم. شاید هم تمیزش كرده بودم و دیگه چیزی برای متصاعد كردن بو و مزه نداشت. لیسیدن ساق پاهاش رو بهتر و تند تر از كف پاش انجام می دادم چون هرچه می لیسیدم جسورتر و دیوانه وارتر می شدم. با خودم گفتم دیگه وقتشه كه سراغ اونیكی پاشون برم تا دیگه بعد از این هروقت زن عمو رو دیدم بتونم با افتخار به پاهاش نگاه كنم و به خودم ببالم كه زمانی هر دوی این پاهای خوشگلو لیسیده ام.

اما اینبار زبده تر و باتجربه تر قبل بودم و می دونستم كجای پاهاشون چرك زیادی داره. به خاطر همین هم همون اول درست سراغ كف پاش رفتم و زبونمو به حالت پهن روی كف پای چپش گزاشتم. از ته پاشنه تا نوك انگشتاش زبونم رو با جسارت هرچه تمام تر كشیدم. مثل شیری كه پس از شكار خرگوش، اونو پاره می كنه و با افتخار می لیسه درست همین احساس در منم بود. اما در كف پای چپش هیچ اثری از طعم چرك ندیدم. به خاطر همین حسابی بزاق جمع شده در دهان و روی زبونمو قورت دادم تا اونو برای فاز دوم كارم آماده كنم. حدود یه دقیقه بعد كارمو از نو شروع كردم و اینبار برخلاف پای راستشون كه زبونم رو نوك تیز كرده و با ترس و لرز رو پاهاشون می كشیدم، زبونم رو كاملا رو كف پاش پهن كردم و بدون اینكه فشار بدم به طرف نوك انگشتاش حركت كردم. اینكار رو چندین بار تكرار كردم. پای چپشون زیر ساق پای راستشون قرار داشت از این رو كف پای چپشون زیر فشار پای دیگشون پ چین و چروك شده بود. وقتی زبونمو حركت می دادم انگار از روی كوه دشت می گذرم. زبری و ناصافی این پاشون بیشتر بود و این خودش هم یه زیبایی دیگه ای به پاشون بخشیده بود. چون بنا به تجربه الآنم می دونستم كه كدوم قسمت پاهاشون چرك و بو و مزه بیشتری داره به همین خاطر بلافاصله سراغ لای انگشت كوچیك پاشون رفتم و و زبونم رو تا تهش داخل اون فرو بردم. كاملا احساس می كردم كه چیزی اون تو گیر كرده و چون نمی تونستم با انگشتای دستم درش بیارم با زبونم حسابشو رسیدم. رفته رفته كه زبونم به اون چرك له و لورده شده می خورد طعم و بوی اونم بیشتر می شد. خلاصه اونقدر زبونم رو جلو و عقب بردم كه دیگه تمیز تمیز شد و طعمش هم از بین رفت. احساس می كردم كه ماموریتم اینه كه باید تموم مناطق چركین رو تمیز كنم و همین تمایل به لیسیدنمو بیشتر می كرد. كمی به همین منوال گذشت و من بی محابا مشغول لیس زدن بودم. نمی دونستم زمان چه شكلی می گذره اما تموم دنیا رو از آن خودم می دونستم. فكر می كردم كه بهترین غذای دنیا رو خوردم. یه دفعه زن عمو برگشت و پاهاشو تكون داد و صدایی شبیه اه كشید. تموم بدنم سست شد. فكر كردم الآن بلند می شه و هرچه بد و بیراه هستش بهم می گه. بعدش هم داد و بیداد كنان می ره سراغ عموم و بعد از این هم د بیا درستش كن....

به سرعت برق لولیدم تو رخت خواب و همچون مجسمه ای خودمو بی حركت نگه داشتم. چشامو بسته بودم و منتظر عكس العمل شدید خانوم بودم. از تموم كارام پشیمان شده بودم و داشتم خودمو سرزنش می كردم. انگار هرچی لذت دیده بودم از گلو بیرون كشیده بودند. احساس اشتباه بد جوری آزارم می داد. هرچه دنبال یه توجیه بودم نمی تونستم جور كنم. آخه چی می تونستم بگم. با خودم گفتم یكم گریه می كنم و ازش خواهش می كنم كه به مادر و پدرم چیزی نگه. فكر كتك خوردن و داد و بیداد پدر و مادرم عرق سردی بر پیشونیم گذاشته بود. چیكه های عرق رو در سر و صورتم احساس می كردم. به غلط كردن افتاده بودم. با خودم می گفتم اگه عموم یا پدر و مادرم بفهمند از خونه فرار می كنم و می رم به ناكجاآباد. آنجا كه عرب نی انداخت. آره این بهترین كاری بود كه می تونستم بكنم. چون دیگه بعد از این كه نمی تونم به چهره خانوادم نگاه كنم. اما انگار انتظار من زیادی طول كشیده بود. یه ساعت كه همینطوری گذشته بود تمام بدنم به خاطر قرار گرفتن در موقعیت بد درد افتاده بود. آروم چشامو باز كردم. زن عمو خوابیده بود ولی اینبار دیگه خروپف می كرد. طرز خوابیدنمو درست كردم. نگاهی به دسته گلی كه به آب انداخته بودم كردم. خیسی پاهاش تقریبا خشك شده بود. ولی الآن دیگه برخلاف چند دقیقه قبل، پشیمانی و ندامت سرتاسر وجودمو گرفته بود و از نگاه كردن به پاهاش خجالت می كشیدم. پشتم رو به زن عمو كردم و وانمود نمودم كه در خوابی عمیق فرو رفتم. كمی بعد زن عمو چند نفس عمیق كشید.از خواب بلند شد و رفت سر و روشو شست. باخودم می گفتم چرا صبح به این زودی(یا شاید هم نصف شب) از خواب بلند شد. به همون حالت خوابیدم و تكون نمی خوردم. در افكار كودكانه ام كمی هم خروپف می كردم كه واقعی تر جلوه كنه. با اینكه چشام بسته بود ولی می تونستم كارای خانوم رو تصور كنم. وقتی برگشت جای پهن كردشو جمع كرد، بافیده ای كه برای مشغول كردن خودش آورده بود رو برداشت حدود دو سه دقیقه بعد هم رفت. صدای پاهاش داشت دورتر و دورتر می شد تا اینكه قطع شد. می خواستم بلند شم و زود در و پنجره ها رو ببندم. چون فكر می كردم الآن عموم با چماقی غرش كنان از راه می رسه و منو می كوبه. آخه خیلی زیاده روی كرده بودم. با خودم می گفتم اگه لآاقل آروم می لیسیدم، متوجه نمی شد. ای كاش اصلا نمی لیسیدم.

كمی گذشت.اما از عموم خبری نشد. چشامو باز كردم. همه جا كاملا روشن بود. به ساعت نگاه كردم. وای خدای من درست 30/8 صبح بود. بلند شدم و جاهارو جمع كردم. بدون اینكه سر و صورتمو بشورم كمی نون و پنیر خوردم ولی از گلوم چیزی پائین نمی رفت. دم ظهر كه رسید با خودم گفتم، حالا دیگه برای نهار اگه زن عمو صدام كرد چه خاكی به سرم بریزم. چطور به صورتش نگاه كنم. اگه یه دفعه بهم گفت شب چه غلطی می كردی چه جوابی دارم كه بهش بدم. به خاطر همین دو ساعت مونده به وقت مدرسه مون، یعنی حدود ساعت 11 از خونه زدم بیرون. تو راه فقط خودمو سرزنش می كردم. آخه از ساعت یك شب تا ساعت 7 من پاهای زن عمو رو لیسیده بودم. یعنی درست 6ساعت تمام.

عصر، پای برگشتن به خونه رو نداشتم. می خواستم از همون جا فرار كنم. تو همین افكار بودم كه دیدم به دم در رسیدم.

درو كه زدم مامانم باز كرد. انتظار یه سیلی محكم و بعدش هم هزار تا بد و بیراه داشتم. مادرم چیزی نگفت. كمی محبت كرد كه گشنه نیستم و... رفتیم كه تو دیدم زن عموم نشسته. در جام خشكم زد. دیگه احساس می كردم كه همه چیزمو باختم. با خجالت سرمو پائین انداختم و سلام كردم. ولی اون با محبت جوابمو داد و حتی گلایه كرد كه ظهر چرا برای نهار نرفته بودم. مادرم هم با ناراحتی به اون پیوست و حسابی سر نصیحت و گلایه و دعوا باز شد ولی این شیرین ترین دعوایی بود كه تابحال باهام می شد. نفس راحتی كشیدم و تازه فهمیدم كه به شدت گشنمه.

از اون روز تصمیم گرفتم كه دیگه این كارو نكنم اما مگه می شد. چطور پاهای به اون زیبایی كه اینبار برام زیباتر از پیش بودند رو ول می كردم. انگار جعبه جواهراتی رو برای آدم باز كنند و بعدش هم بگند بهش دست نزن.

بعد از اون تا سن 14 سالگی دوبار دیگه همینطور ماموریت پدر و مادرم با هم تلاقی كرد و زن عموم پیشم اومد. و درست به همون شكل پاهاشو لیسیدم.

الآن كه به گذشته بر می گردم می فهمم كه غیر ممكنه كه زن عموم نفهمیده باشه چون حتی چند بار كه داشت با مادرم صحبت می كرد بدون اینكه متوجه حضور من بشه از خواب سبك شبانش گلایه می كرد و می گفت كه تا صبح چند بار به خاطر سر و صدای كوچیك از خواب می پره.

ولی وقتی من پاهاشو می لیسیدم تا صبح می خوابید.!!! شاید می خواست حریم خانوادگی رو حفظ كنه و احترام رو از میان نبره. در هر حال آدم بادرایتی بود كه هیچ گاه به روی خودش نیاورد. چون اگه اینكارو می كرد الآن چطور به روی هم نگاه می كردیم. روابط خانوادگی با احترام متقابل پابرجاست نه با نگاه شهوانی طرفین به هم. و زن عمو اینارو می دونست و من 11 ساله خبری از این جریانات نداشتم


 



داستان مهمانی

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:مهرداد


اونروز پنجشنبه بود و منم سر کار بودم که موبایلم زنگ زد . اربابم بود و ازم خواست که امشب برم اونجا ظاهرا میسترس یک مهمانی داشتن و من را برای انجام کارهاشون احضار کرده بودن .
من تا بحال فقظ 1 بار اجازه پیدا کرده بودم که وارد خونه ارباب بشم که البته اون موقع هم کسی خونه نبود و میسترس میخواستن که در حالی که ایشون در مسافرت بودن من منزل را تمییز کنم .
به خاطر این هم بود که وقتی ارباب به من گفتند برم منزل ایشان ، احساس عجیب و بسیار خوبی در خودم احساس کردم .
حدود ساعت 3-2 بعد از ظهر بود که به دم خونه ارباب رسیدم . زنگ زدم و از پشت آیفون خودمو معرفی کردم . بعد از اینکه در باز شد سریع وارد شدم و اومدم تا دم در ورودی . میسترس اونجا ایستاده بود و ظاهرا داشتن میرفتن بیرون تا منو دید لبخندی زد و گفت به موفع اومدی زود بیا پایم را ببوس تا کارهایی را که باید امروز انجام بدی بهت بگم . ارباب در اون لحظه یک تی شرت راحت به همراه شلوار جین پوشیده بود و کفشهای اسپرت به پا داشت شلوارش کمی کوتاه بود به طوریکه لبه جورابهای سفیدش مشخص بود .
من همون جلوی در به زمین افتادم و کفش ارباب رو بوسیدم . بعد میسترس با پاهاش به طرف زمین سالن پذیرایی اشاره کرد و گفت : اول از همه میخوام که کف این سالن را برق بندازی و حسابی کف اینجا را دستمال بکشی . بعدش میری و همه میوه ها و شیرینی ها رو درست میچینی توی ظرفها . راستی آیینه اطاق منو هم باید تمییز کنی و بعد همونجا میشینی تا من بیام .
و سپس میسترس از خانه خارج شدن . من بدون درنگ مثل یک برده شروع به کار کردم و کف سالن را اونقدر دستمال کشیدم که سرامیک ها برق میزدن و بعد رفتم سراغ میوه ها و شیرینی ها . حجم اونها زیاد نبود و معلوم بود که تعداد مهمانهای اونشب حداکثر 5 -4 نفر بیشتر نیست . کارمو سریع انجام دادم و طبق دستور رفتم توی اطاق ارباب .وااااااااااااای خدای من . من هیچوقت طاقت دیدن لباسهای ارباب را ندارم ! انواع لباسهای مختلف گوشه کنار اطاق بود و انواع مدلهای کفش روی زمین . معلوم بود که میسترس بدنبال یه لباس مناسب میگشته واسه شب. همین که احساس میکردم هر کدام از اونها لحظه ای افتخار اینو داشتن که با پوست بدن میسترس تماس داشته باشند منو دیوونه میکرد.
آیینه اطاق را کاملا تمییز کردم و همونجا نشستم و منتظر موندم.

برای خوندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید...


حدود یک ساعت بعد بود که احساس کردم صدای در اومد .میسترس بود . وقتی اومد توی سالن لبخندی از رضایت زد و وارد اطاق شد . من بصورت چهار دست و پا در جلوشون قرار گرفتم و سلام کردم و سرمو گرفتم بالا .
واااااااااای ی ی ی ی ی ی . میسترس از آرایشگاه اومده بود و بسیار بسیار زیباتر از گذشته شده بود . موهاشونو های لایت کرده بود و پوست صورتش برق میزد . ناخنهای فرنچ شده و ... من جرات حرف زدن دیگه نداشتم . مسیترس که متوجه شده بود در حالیکه روی صندلی جلوی میز توالت مینشست گفت : افرین برده من . خوب وظایفتو انجام دادی . حالا فعلا بیا کفش و جورابمو در بیار و پاهامو ماساژ بده . من همونطور چهار دست و پا رفنم جلوی میسترس و بعد ار بوسیدن کفش ها شروع به باز کردن بند های کفشهای میسترس کردم . اونها را همونجا کنار میز گذاشتم و سپس جورابهای سفید میسترس را در آوردم . وفتی که داشتم اونها را در می اوردم چشمم افتاد به ناخنهای بلند پای میسترس که لاک قرمز آتشی داشتند ! من نگاهم میخکوب شده بود که صدای میسترس منو به خودم آورد ." برده نمیخوای پای منو لیس بزنی ؟؟؟ زود باش . امروز میخوام که جلوی دوستام نشون بدم که چه سگ کوچولوی خوبی دارم "
من درست مثل یه سگ شروع به لیسیدن پاهای میسترس و ماساژ دادن اونها کردم درحالیکه ایشون هنوز داشتن میخندیدن .بعد از چند دقیقه میسترس از جاش بلند شد و گفت :" خوب . حالا همونجوری که هستی بمون و سرتو هم بذار روی زمین . من میخوام لباسامو عوض کنم و دوست ندارم که موقع درآوردن و پوشیدن لباسام کسی بهم نگاه کنه "من اطاعت کردم و سرمو روی زمین گذاشتم . صدای در آوردن لباس را میشنیدم . و بعد انگار میسترس دنبال یک لباس میگشت . بعد از چند لحظه معلوم بود که لباس خاصی را پیدا کرده باشند شروع به پوشیدنش کردند . و بعد هم مثل اینکه کار پوشیدن لباس تموم شده باشه چند لحظه هیچ صدایی نیومد . در همین لحظه صدای میسترس رو از بالای سر خودم شنیدم که دستور دادن : " پاشو سگ کوچولوی من ، بدو و از توی کشوی اول دراور یکی از اون جورابهای نازک مشکی و بلند منو بیار و پام بکن تا من به آرایش خودم برسم "
وقتی که سرمو بالا آوردم نمیتونستم باور بکنم . میسترس یک تاپ کوتاه مشکی و کاملا چسبون پوشیده بودن طوریکه ناف زیباشون معلوم بود . به همراه یک دامن بلند و لختی که تقریبا تا مچ پاشون میرسید و یک چاک در کنارش داشت که تا بالای زانوشون امتداد داشت . من فکرشم نمیتونستم بکنم که اربابم در این لباس چقدر زیبا شده بود . بسرعت بلند شدم و رفتم سراغ دراور . کشو را که بیرون کشیدم توی دلم خالی شد . تمام جورابهای میسترس در اونجا قرار داشتند . هر کدام از انها به تنهایی میتونستند یک پسری مثل منو به زانو در بیارن .
جوراب مورد نظر میسترس را پیدا کردم و اومدم و اونها رو پای میسترس که همچنان مشغول مرتب کردن ابروهاشون بودن کردم . کارم که تموم شد میسترس اشاره ای به جا کفشی کرد و گقت : " برو از اونجا کفش مشکی های منو بیار . همونهایی که پاشنه بلند داره و بندش به دور مچ پام بسته میشه "من که دیگه داشتم مشاعرم از دست میدادم . وقتی که میخواستم در جا کفشی را باز کنم ، دستام میلرزید ولی از ترس اینکه مبادا میسترس تصور کنه که کارمو به درستی و به سرعت انجام نمیدم ، بدون اینکه به بقیه کفشها نگاه کنم ، همون کفش را که جلوی همه بود برداشتم و پیش میسترس برگشتم . و اجازه خواستم تا بذارن کفش را پاشون بکنم . میسترس با سر اشاره کرد که میتونم . من هم پای میسترس را در کفش ها گذاشتم و شروع به بستن بند انها دور مچ و ساق زیبای پای میسترس کردم.
چیزی که شدیدا توجه منو جلب کرده بود حلقه کوچکی بود که پشت لنگه راست کفش میسترس قرار داشت و من هر چی فکر کردم متوجه نشدم که میسترس چرا این کفش را انتخاب کرده و اون حلقه به چه دردی میخوره .
در همین افکار بودم که میسترس بهم گفت " خوب من دیگه تقریبا کارم تموم شد . الان هم دیگه باید دوستام یواش یواش بیان دیگه . آهان داشت یادم میرفت ! باید سگ کوچولوم را هم حاضر کنم راستی " من نفهمیدم منظور میسترس از حاضر کردن من چیه ؟؟ آخه اصلا فکر نمیکردم که منم میتونم در مهمانی حضور داشته باشم .
میسترس به طرف دراور رفت و از روی اون چیزی رو برداشت و طرف من پرت کرد و بهم گفت " زود باش سگ کوچولو . یه قلاده خوشگل واست انتخاب کردم . زود ببندی دور گردنت "
آره ! اون چیزی که میسترس به طرف من پرت کرده بود یه قلاده مشکی بود که یه زنجیر تقریبا کوتاه طلایی هم داشت . من از اینکه میسترس میخواست منو بعنوان سگ خودش قبول کنه تو پوست خودم نمی گنجیدم . سریع قلاده را برداشتم و دور گردنم بستم و اونو سفت کردم . فقظ چیزی که عجیب بود این بود که میسترس چطور میخواست سر زنجیر قلاده را بگیره ؟ آخه خیلی کوتاه بود و اگه میسترس میخواست بگیردش باید مینشست روی زمین ؟؟!؟!
میسترس که متوجه تعجب من شده بود بهم گفت " چی شده سگ کوچولوی من ؟ از قلاده ات خوشت نیومده ؟ "
من سریع جواب دادم : نه بانوی من ! اصلا اینچوری نیست . فقط میخواستم بپرسم که چه جوری سر این زنجیر را شما به دست میگیرید ؟
میسترس ناگهان زد زیر خنده و گفت " احمق ، واقعا فکر کردی که من زنجیر تو را به دستم میگیرم ؟ نه سگ کوچولو این افتخار خیلی خیلی برای تو زیاد هستش . حالا زود باش بیا اینجا جلوی من تا بهت بگم "
من درست مثل یه سگ که به حرف اربابش گوش میده اومدم و جلوی پای میسترس قرار گرفتم . میسترس پای راستشو گذاشت روی گردن من و خم شد و سر زنجیر قلاده منو برداشت و حلقه اش را انداخت به حلقه پشت کفش .
خدای من !!!!!!!!!!!!!! اینجوری ارباب من هر جا که میرفت من هم بایستی به دنبالشون درست مثل یه سگ چهار دست و پا میدویدم ! در حالیکه فقط چند سانتی متر با پاهای زیبای میسترس فاصله داشتم .
صدای آیفون منو بخودم آورد . مهمانها بودن حتما .....

 
 
 
حدسم درست بود . مهمانها بودند. 3 تا از دوستهای صمیمی میسترس سارا ، پرستو و ناتالی

همه اومدن تو و با میسترس رو بوسی کردن و نفر اول که خانم سارا بود حتی متوجه من که کنار پای میسترس نشسته بودم نشد .خانم سارا یه پیراهن تقریبا خیلی کوتاه پوشیده بود که تا بالای زانوش بود به همراه بوتهای بلندی که تا زانوهاش را پوشانده بود و بعد از احوالپرسی رفت وارد سالن شد. نفر بعد خانم پرستو بود که اونروز یک پیراهن تنگ و چسبان پوشیده بود با یک شلوار پارچه ای کوتاه به همراه صندلهای روباز پوشیده بود طورکه ناخنهای صورتی رنگش کاملا به چشم می آمد .وقتی بطرف میسترس اومد ناگهان متوجه من شد و گفت : ای وای ، چه با مزه این همون برده ات هست که میگفتی ؟؟
میسترس هم با خنده گفت : اخ یادم رفت سگم را بهتون نشون بدم . سلام کن به دوست من سگ کوچولو ؟
من هم در حالیکه خانم پرستو جلوم ایستاده بود ، شروع کردم به لیس زدن روی ناخنهای پاش که گفت " ای وای ، چه با مزه پامو لیس میزنه ! خوش به حالت . منم باید یه دونه از این سگ خانگی ها داشته باشم " و بعد همه خندیدن و او هم به طرف سالن رفت.
نفر آخر خانم ناتالی بود که اون هم یک پیراهن و دامن تقریبا کوتاه پوشیده بود و بوتهای پاشنه بلند و نوک تیز بیشتر از همه چیز جلب توجه میکرد .اونهم وفتی اومد جلو یک کم با نوک کفش زیر گردن منو نوازش کرد و گفت " آخی ، چه با مزه است "
و بعد او هم به طرف سالن راه افتاد و میسترس هم بدون توجه به من که باید خودمو با حرکات پای میسترس تنظیم میکردم سریع به دنبال میهمانها و به طرف سالن رفت . من اگه کمی سرعتمو کم یا زیاد میکردم علاوه بر اینکه زیر پاشنه های تیز کفش های میسترس له میشدم ، اونوقت تازه باید به خاطر این بی دقتی مطمئنا تنبیه شدیدی هم میشدم . بنابراین تمام فکرم را متوجه حرکت پای میسترس کرده بودم .
ساعت حدود 12 شب بود ، همه خانمها اینقدر که رقصیده بودن دیگه حال ایستادن نداشتن و هر کدوم رو یکی از مبل ها لو داده بودن و میگفتن و میخندیدند . میسترس منو از همون ابتدا که مهمانها وارد شدند به پایه یکی از صندلیهای کنار آشپزخونه بست و خودش رفت پیش مهمانها .دیگه منم که 4 -3 ساعت بود که به حالت چهار دست و پا بودم و حسابی زانوهام درد گرفته بود .
در همین حالت بودم که دیدم میسترس از توی سالن داره میاد نزدیکم . سریع از روی زمین بلند شدم و به حالت چهار دست و پا قرار گرفتم . میسترس تا منو دید گقت : اٍ ا ٍ اٍ اصلا یادم نبود تو را اینجا بستم سگ کوچولو . بذار مشروبها را از توی یخچال بردارم اونوقت تورا هم با خودم میبرم .
میسترس رفت توی آشپزخانه و از توی فریزر 2 تا قوطی آبجو برداشت و برگشت به طرف من . میسترس پای راستش رو گذاشت روی شونه ام در حالیکه من بوی عطری که میسترس همیشه به پاهای خودش میزنه را داشتم احساس میکردم ، میسترس سر قلاده را گرفت و قلاب کرد به پشت کفش و گفت حالا بدو سگ خوب .
من با اشتیاق تمام کنار پای میسترس داشتم راه میرفتم همینکه وارد سالن شدیم هر 3 خانم تا منو دیدند زدند زیر خنده .
خانم سارا رو به میسترس کرد و گفت : من میخوام بدونم که تو چطوری این سگ را پیدا کردی .
خانم ناتالی هم در حالیکه میخندید گفت : ظاهرا که خیلی هم خوب تربیتش کردی ، ببینم کتکش هم میزنی ؟
خانم پرستو هم درحالیکه داشت جام تو دستش را پر میکرد گفت : من عاشق اینم که یه پسر بیافته به پاهام و التماس کنه ، کفشامو لیس بزنه ، پامو ببوسه ، واااااااااای چه عالی میشه ها !

درست همین موقع بود که موبایل میسترس زنگ زد . وقتی میسترس گوشی را برداشت گفت باشه الان زنگ میزنم . بعد رو به دوستانش کرد و گفت بچه ها شما خوش بگذرونید تا من برگردم ، باید یه تلفن بزنم .
بعد به سمت یکی از اتاقها رفت و منم به دنبالش را ه افتادم ، میسترس هنور چند قدمی نرفته بود که ناگهان ایستاد و بازهم پای زیباشو روی گردن من گذاشت و قلاب را از پشت کفش درآورد . دوستانش همه داشتن نگاهش میکردن و ظاهرا همه داشتن لذت میبردند که میسترس چگونه واقعا با یک پسر درست مثل یک سگ رفتار میکنه.
میسترس رو به مهمانها کرد و گفت : بچه ها میتونید با این توله سگ بازی کنین تا من بیام . و سپس با نوک تیز کفشها چنان لگدی به پشت من زد که من به وسط سالن پرت شدم و همه با صدای بلند شروع به خندیدن کردن.
صدای پاشنه های کفش میسترس که دور شد ، من جرات کردم که بلند شم از روی زمین و بایستم در وسط سالن . هر سه مهمان را میدیدم که هر کدومشون داشتن فکری در مورد من میکردند .
ناگهان پرستو که از اول هم ظاهرا عاشق داشتن یه همچین برده ای بود بلند شد و اومد به طرفم. دیگه کاملا رودر روی من قرار گرفته بود .و قتی که توی چشماش نگاه کردم بلافاصله گفت : زانو بزن پسر و کفشمو ببوس . میخوام ببینم چطور یه پسر میتونه کفشامو ببوسه ؟من چاره ای نداشتم . چون میسترس دستور داده بود من باید تابع مهمانها هم باشم. زانو زدم و با احترام شروع به بوسیدن صندلهای زیبایی که پوشیده بود کردم . کاملا مشخص بود که پرستو داره واقعا لذت میبره چون از خوشحالی نتونست که خودشو نگه داره و منو ول کرد و رفت روی صندلی نشست در حالیکه هنوز داشت ذوق میکرد.اینبار نوبت خانم سارا بود که از اول به من زیاد توجه نداشت. بهم گفت بدو بیا اینجا جلوی من سگ کوچولو.من فهمیدم که ایشون از سگ بودن من لذت میبرند پس همون جوری که روی زمین بودم ۴ دست و پا به سمت ایشون رفتم . خانم سارا در حالیکه به من داشت واقعا به شکل یک سگ نگاه میکرد گفت : خوب حالا دوست دارم که این سگ بدو بیاد جلو و بوتهای منو لیس بزنه تا من لذت اینکه یک پسر افتاده به پام تا کفشهام رو لیس بزنه را بچشم .من هم بدون معطلی شروع به لیسیدن بوتهای بلند خانم سارا کردم. خانم سارا هم داشت به دقت منو نگاه میکرد و گاهی هم خودش پاشو اینور اونور میکرد تا کار من راحت تر باشه.من که حسابی مشغول تمییز کردن بوتهای ایشون بودم متوجه نشدم که خانم سارا اشاره ای به دوستاش کرد و ناگهان با نوک تیز بوت چنان به من ضربه زد که با صورت خوردم زمین. ناگهان صدای خنده همه بلند شد ...

 
 


من هنوز گیج بودم . فکرش را هم نمیکردم که خانم سارا با من اینجوری کنه . توی همین افکار بودم که صدای خانم ناتالی منو بخود آورد .
"بیا اینجا سگ کوچولو. من فکر میکنم که خیلی کارهای دیگه میشه با این برده انجام داد . کارهایی که واقعا آدم لذت ببره . اونوقت اگه نتونست بخوبی کار کنه اونوقت باید کتکش زد "
من به همون صورت چهار دست و پا به سمت خانم ناتالی رفتم و در مقابل ایشون که روی مبل کاملاٌ لم داده بود قرار گرفنم طوریکه فقط چند سانتیمتر با بوتهای زیبای خانم فاصله داشتم . میتونستم حدس بزنم که چه کاری رو از من انتظار دارم به همین خاطر بدون اینکه چیزی بهم بگه شروع کردم به لیسیدن کفشهای خانم .
خانم نانالی در حالیکه کاملاٌ خوشحال بود رو به دوستانش کرد و گفت:"دیدید حالا چه سگ تربیت شده ه ای میسترس داره . این سگ کوچولو وظیفه اش را خوب بلد هستش . ببینید با چه ولعی داره کفشهای منو لیس میزنه . من باید این سگ را وقتی که جایی دعوت هستم از میسترس قرض بگیرم چون واقعا نسبت به تمیزی کفشهام حساس هستم و هیچ چیزی لذت بخش تر از این نیست که یه پسر کفشهامو لیس بزنه "
چشمهای خانم ناتالی از لذت داشت برق میزد و من هم همچنان مشغول لیسیدن بوتهای ایشون بودم.
وقتی که حسابی بوتها را برق انداختم ( چون در حقیقت این کار را همیشه برای میسترس انجام میدم و فکر کنم که حسابی وارد شدم ) خانم ناتالی یه شکلات از ظرف کنار میز برداشت و روی زمین پرت کرد و گفت " آفرین سگ خوب . اینم جایزه ات که باید همون کنار پای من بخوری " و همه شروع به خندیدن کردن . منهم با کمال میل شکلات را که کنار پاشنه بلند بوت خانم ناتالی افتاده بود با دندانهام برداشتم و خوردم .
خانم سارا ناکهان رو به خانم ناتالی کرد و گفت :" ناتالی ، یه لحظه بفرستش اینجا میخوام ببینم که چه کارهای دیگه ای بلد هستش ؟ "
خانم ناتالی هم با پاشنه کفش ضربه آرومی به من زد و گفت " بدو برو اونجا سگ کثیف "
من سریع به همون صورت چهار دست و پا به سمت خانم سارا رفتم . و فتی که به نزدیکش رسیدم دیدم که سیگارش را از توی کیفش در آورد و روشن کرد و سپس در حالیکه زیر سیگاری را روی پشت من قرار میداد با خنده گفت " آره ، واقعا که خیلی کارها میشه با یه برده پسر انجام داد " و از من درست به عنوان یک میز استفاده کرد . من فکر میکردم که نباید کار مشکلی داشته باشم ، و من هم از دیدن بوتهای بلند خانم سارا که در نزدیکی صورتم قرار داشت واقعا لذت میبردم.
در حال نگاه کردن به کفشهای خانم سارا بودم که او هم متوجه من شد . و به دوستاش گفت " آخ . من همیشه دوست دارم که پاهام را با کفش روی میز بذارم . حالا واقعا از این کار را روی این برده میتونم انجام بدم و لذت ببرم چون دیگه نگران کثیف شدن کفشهام یا میز نیستم "
و سپس پاهاشون را روی من گذاشتند . و به همین شکل به سیگار کشیدن ادامه دادند .
تقریبا 5 دقیقه به شکل میز بودم که صدای پای میسترس آمد. خانم سارا پاهاش را از پشتم برداشت و رو به میسترس کرد و گفت " ببخشید ، ما چون بهمون گفتی که میتونیم با سگت بازی کنیم یک کم باهاش بازی کردیم " و همه شروع به خندیدن کردن . من زیر سیگاری را از پشتم برداشتم و به طرف میسترس رفتم و شروع به لیسدن کفشهای ایشون به علامت سپاسگذاری کردم . میسترس هم گفت " اشکالی نداره بچه ها . حالا بگید گه باهاش چکار کردید ؟ فکر نکنم که چیز جدیدی بهش یاد داده باشید . هر چی باشه شما هنوز یه میسترس نیستید"
همه خندیدند و شروع به تعریف کردن کارهایی که با من کرده بودند کردند .و همچنین از کارهایی که میتونند با یه پسر انجام بدن صحبت کردند.کم کم دوستان میسترس آماده رفتن میشدند .
هر کدامشون هم قبل از رفتن دستی به سر و گوش من کشییدند و مهمانی تمام شد.
میسترس بعد از اینکه مهمانها رفتند اجازه دادند که بعد از بوسیدن کفشهاشون مرخص بشم ، و منهم با کمال میل پای زیبای میسترس را بوسیدم و برگشتم خونه.



داستان افشین

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:مهرداد

من و افشین و دوستش

از بچگی احساس خاصی نسبت به پسرای هم سن و سال خودم داشتم..نمیدونم چرا ولی خیلی دوست داشتم بچزونمشون.حتی بعضی وقتها اگه از دستم بر میومد از کتک زدن و آزار جسمشون لذت میبردم.همش دنبال یه بهانه واسه آزارشون بودم ...حتی بعضی وقتها بدون هیچ دلیلی اینکارو میکردم.جالب اینه که این کارارو با پسرای خوشتیپ وبه قول معروف پسرایی که نسبت به بقیه سر بودن میکردم
سالها میگذشت و من بزرگتر میشدم و این احساس درونی من هم قوی و قویتر میشد.تا جایی که بدجوری بعضی وقتها حالم بد میشد.یادم نمیره وقتهایی که تو دانشگاه و خیابون پسرای مغرور و با کلاسی که کلی طرفدار داشتن رو میدیم و توی دلم آرزو میکردم که اونها رو جلوی خودم خوار و خفیف ببینم ..ولی خوب دوستایی که من داشتم همیشه حرف از دوست پسراشون و اینکه چطور با همدیگه معاشقه دارن میزدند و من اصلاً لذتی تو روابط سکسشون نمیدیدم..از طرفی همیشه این ترس تو وجودم بود که اگه احساساتم رو علنی کنم همه بگن تو روانی هستی یه مثلاً مشکل روحی داری.واسه این همیشه به خودم خلوت میکردم... وقتهایی که حالم بد میشد و احساس میکردم احتیاج به ارضا دارم به یاد پسرایی که ازشون خوشم یا هنرپیشه های معروف میومد چه کارا که نمیکردم...رو صورت چند تا از عروسکهای بزرگی که داشتم عکس صورت اونهارو میچسبوندم و تا جایی که میتونستم به خط کش چوبی میزدم رو بدنشون و با پاهام لگد میزدم رو صورتشون و کلی کار دیگه.
22 سالم شده بود و من هنوز حتی یکبار سکس رو اونجوری که بتونه ارضام کنه تجربه نکرده بودم.تا اینکه از اون محل رفتیم. توی آپارتمان محل جدیدمون محیط خیلی فرق داشت.پسرا و دخترا خیلی راحت توی حیاط پشتی با همدیگه بودن و بازی میکردن و میگفتن و میخندیدن وکسی هم بهشون کار نداشت.
بین اونها فقط من تنها بودم که البته منهم بیشتر اوقات خودمو با پاتریشیا(سگ من)سرگرم میکردم..ولی بعضی وقتها که میدیدم چطوری دخترها خودشون رو واسه پسرا لوس میکنن و پسرا هم نازشون رو میکشن واقعاً طاقتم توم میشد و خدا میدونه چند بار توی دلم آرزو میکردم که یه پسر به دست و پام بیفته تا حسابی حالشو سر جاش بیارم.اینم بگم من از لحظ ظاهری دختر خوشگلی هستم و به قول دوستام پسرکش و تا حالا نشده که بیرون برم و کلی و کشته و مرده واسم پیدا نشه.ولی خوب من دنبال کسی بودم که بتونه منو ارضا کنه
هنوز 1 ماه از اسبب کشی ما به اپارتمان جدید نگذشته بود که یه خونواده دیگه هم به اون آپارتمان اومدن .یه آقا و خانوم مسن که بیشتر روزها خونه نبودند و یه پسر جوون به اسم افشین
افشین یه پسر 26 ساله با قد بلند با اندامی ورزیده بود..که پوست سبزه و چشم وابروهای مشکی که داشت واقعاً از اون یه پسر دختر کش ساخته بود..البته هروقت که میدیدمش در حال صحبت کردن با موبایلش بود و از لحن حرف زدنش حدس زده بودم که به حد کافی دوست دختر داره و از ظاهرش استفاده کامل رو کرده
یه روز که طبق معمول تنها بودم به طور اتفاقی توی پارکینگ با پاتریشیا داشتم بازی میکردم که افشین با ماشینش اومد تو پارکینگ..نمیدونم چرا ولی احساس کردم که نباید منو ببنه،واسه همین خیلی زود پشت یکی از ماشینها قایم شدم.
افشین از ماشین پیاده شد و خیلی زود رفت طرف صندوق عقب ماشین..همنو لحظه در پشتی ماشین باز شد و یه دختر پیاده شد.
فضولیم گل کرده بود.خوب سوژه ای گیرم اومده بود.دختره جوون بود.حدس زدم باید هم سن و سال خودم باشه.
وقتی افشین از پشت ماشین اومد بیرون..توی دستش یه چیزایی شبیه لباس چرمی و یه چیزی که خیلی شبیه شلاق بود دیدم..خیلی تعجب کردم ولی اصلاً نمیتونستم حدس بزنم که چرا؟...
خلاصه جفتشون رفتن بالا و من هم پاتریشیا رو بردم تو حیاط و بیخیال ماجرا شدم.افشین و خانوادش طبقه اول بودن.بعضی وقتها که افشین در حالیکه لخت بود و آهنگ گوش میداد میشد به راختی از تو حیاط دیدش زد
داشتم به چیزایی که دیده بودم فکر میکردم که یه دفعه صدای داد افشین منو به خودم آورد.بلافاصله بالا رو دیدم..پرده ها رو کشیده بودند ولی یه چیزایی معلوم بود.از چیزاییکه میدیدم شاخ در آورده بودم..افشین لخت مادرزاد در حالیکه دو دستش رو با طناب به دو تا از ستونهای خونه بسته بوده وایستاده بود و اون دختره هم همون لباس چرم و چسبون عجیب رو پوشیده بود و با اون شلاق میزد به بدن لخت افشین..
لبس دخترها جوری بود که روی سینه هاش و جلوش یه حالت لختی داشت و کاملاً میشد دید.با هر ضربه ای که روی بدن افشین میزد افشین یه نعره میزد و داد میزد دوست دارم افسون .معذرت میخوام عزیزم.زود تمومش کن
یه احساس غجیی بهم دست داد.اگه افسون داشت افشین رو تنبیه میکرد پس اون لباسها چی بود.اگه قصدشون سکس بود پس چر اینجوری؟
حسابی گیج شده بودم.همونجوری زل زده بودم به پنجره و اونها رو دید میزدم.افسون با دستاش از موهای افشین گرفت و محکم اونو به سمت خودش کشید،زبونش رو آورد بیرون و صورت افشین رو لیس زد بعدش ندیدم چیکار کرد که یهو جیغ افشین رفت بالا...من واقعاً تحریک شده بودم..بعد از سالها چیزایی رو میدیدم که همیشه آرزو داشتم...باید هرجوری ممکن بود خودمو میرسوندم پیش اونها تا از نزدیک ببینمشون
نمیدونم چه جوری خودمو رسوندم به واحد خودمون از بین لباسهام چسبونترین لباسی رو که داشتم رو تنم کردم البته زیرش هیچی نپوشیدم جوری که وقتی جلو آیینه وایستادم برجستگی نوک پستونهام و حتی لای پاهام به طور تحریک کننده ای مشحص بود. یه صندل قرمز پاشنه بلندم رو که نوک پاشنه هاش فلزی بود پام کردم و بعد یه آرایش مفصل و لاک زدن ناخنهای دست و پام رفتم پایین
بدون کوچیکترین وقت تلف کردنی زنگ خونشون رو زدم.ترس ورم داشته بود...اگه در رو باز نکنن چی؟اگه یکی منو توی اون وضع ببینه چیکار کنم؟
دلمو زدم به دریا و با صدای بلند داد زدم افشین خان؟....آقا افشین؟منم ساناز...میشه در رو باز کنین؟
یهو دیدم افسون دررو باز کرد...خشکم زد..تصور کنین یه دختر با اون لباسی که جاهای حساسش کاملا باز بوذ و اون شلاق تو دستش جلوتون ظاهر بشه..
افسون گفت بفرمایید ساناز خانوم؟ با صدای لرزون گفتم راستش من مهمونی دعوت دارم میخواستم ببینم اگه آقا افشین سی دی... دارن رو واسه چند ساعت به من قرض بدن.ولی ظاهراً مشغولین؟
نمیدونم این جمله آخر چی بود که از دهنم خارج شد.همین که اینو گفتم چشمای افسون یه برقی زد که یه ذره ترسوندم..بهم گفت افشین فعلاً داره لدت میبره؟ گفتم اِه اِه از شما؟
افسون خندسد و گفت نه از التفاتی که بهش میکنم.افسون دیگه نذاشت حرفی بزنم و دستم رو گرفت و برد تو خونه..در رو هو پشتم بست.
افشین همون وسط اتاق نشیمن مثل آدمهایی که محکوم به شلاق هستند و باید ضربدری وایستند و دستاشون رو به دو طرف مبندند وایستاده بود و در حالیکه داشت لبخند میزد از گوشه لبش خون میومد.بی اختیار رفتم جلوتر و یه چرخی دورش زدم.پشتش از ضربه های شلاق کاملاً سرخ شده بود
افسون اومد جلو و گفت خانوم خوشگله لطفاً بشین و ببین.بعد از اینکه کار من تموم شد اگه دوست داشتی تو هم میتونی بازی کنی
منم عین یه پچه حرف گوش کن نشستم رو یهکی از صندلیها ،جوری که دقیقاً جلو افشین بودم .افسون رفت پشت افشین و خودشو چسبوند به افشین بعد لباشو از پشت گذاشت رو گردن افشین و چندتا بوس کوچولو کرد بعد بازم با زبونش گردنش رو لیس زد و همونجایی رو که لیسیده بود گاز گرفت .افشین یه ناله خفیف کرد که نمیدونستم از دردِه یا از لذت.شاید هم از هر دوتاش
همنوجوری که افسون داشت گرذن افشین رو گاز میگرفت دستشو برد لای پای اون آلتش رو گرفت و محکم کشید به سمت عقب.این بار افشین دیگه واقعاً نعره زد و بلند گفت افسون جونم باور کن دوستت دارم. افسون هم گفت میدونم عزیزم فقط میخوام یه کم بیشتر مطمئن بشم.تحمل کن یه ذره دیگه مونده بعد من کارم باهات تموم میشه و میسپارمت به ساناز خانوم.
من یهو جا خوردم..راستش خوشم میومد یه کم هم من افشین رو زجر بدم..احساس میکردم با اینکار خیلی راحت میشم
افسون تقریباً تمام پشت افشین رو سرخ و کبود کرد..تا اونجایی هم که میشد با دستاش آلت افشین رو که خیلی هم کلفت بود از پشت میکشید به طرف خودش و محکم با دستش میچلوندش..افشین بعضی وقتها ختی تا مرحله گریه هم پیش میرفت و لی افسون نا میفهمید دست میکشید و و خودشو از پشت و جلو میمالوند به افشین ولی اصلاً نمیذاشت طفلکی افشین حتی یه لب بگیره به یه نفطه ای از بدنش رو ببوسه.تقریباً بعد از نیم ساعت افسون کارشو تموم کرد و در حالیکه خیلی خسته به نظر میرسید رو به من کرد و گفت حالا نوبت توست.جلوش مال تو.به پشتش کار نداشته باش به حد کافی از پشت حال کرده
منم دیگه اصلاً حال خودمو نمیفهمیدم فقط میخواستم تلافی این همه سال رو سر افشین بدبخت در بیارم
پا شدم رفتم جلوش وایستادم..با وجود اینکه خیلی خسته شده بود و نای حرف زدن نداشت ولی کیرش شق شق بود و منهم تازه کارمو میخواستم شروع کنم..
کارمو شروع کردو ولی اونجوری که خودم دوست داشتم..جلوش وایستادم .خیلی خودمو نزدیک کردم..طوری که گرمای نفساش وحس میکردم..میخواستم تا جایی که ممکنه تحریکش کنم و بعد هر بلایی که دلم میخواد سرش بیارم. واسه همین لبامو خیلی نزدیک لباش کردم.خیلی نزذیک..فکر کنم 1 سانتیمتر کمتر فاصله بود بین لبامون...خواست بیاد جلو و لبامو ببوسه که محکم با دستم کیرش رو بدجوری چلوندم .طفلث ازدرد چنان نعره ای زد که اصلاً یادش رفت چیکار میخواسنت بکنه..لذتی که توی اون لحظه بهم دست داد قابل وصف نیست..سرمو خم کردم و زبونمو روی بدن بینهایت موزونش چرخوندم و از نوک سینه هاش محکم گاز گرفتم..افشین دادش در اومد که سانر چیکار داری میکنی ؟یواش تر
یه ذره مردّد شدم ولی افسون کمکم کرد و گفت ساناز به حرفش گوش نکن...حقشه..هر کاری دلت میخواد بکن .من کاریش نداشتم تا تو راحت ازش لذت ببری ..منم با حرف افسون جون جراًتم بیشتر شد.
دستاشو باز کردم و خوبوندمش رو زمین..ایندفعه دستاشو از دو طرف وقتی خوابیده بود به پایین ستونها بستم و پاهاشو از هم باز کردم
حالا اون به کمر خوابیده بود و من ایتاده...پامو آروم بردم رو کیرش و با سر کفشم کیرش رو بلند کردم به ته کفشم چسبوندمش به شکمش
احساس کردم کیرش دوباره داره شق میشه..معلوم بود که از اینکار داره لذت میبره ،پس باید کاری میکردم که کوفتش بشه..پامو محکمتر فشار دادم جوری که کیرش تقریباً داشت زیر کفشم له میشد.آه و ناله اش بالا رفته بود.پامو مثل وقتی سیگارو با ته کفش خاموش میکنن چرخوندم رو کیرش و محکمتر فشارش دادم..ایندفعه بازم جیغ کشید و گفت افسون غلط کردم.افسون هم بلند خندید و گفت به من ربطی نداره الان زیر پاهای سانازی،به اون التماس کن.ولی افشین هیچی نگفت.تصمیم گرفتم بخاطر این غرور مسخره ش.تنبیهش کنم
پامو از رو کیرش برداشتم..یه نفس راحت کشید ولی بیچاره نمیدونست قراره چه بلایی سرش بیارم.
با دوتا پام رفتم بین پاهاش و وایستادم..پاهامو از هم باز کردم تا اونم مجبور شوه پاهاشو باز کنه..ولی اینکارو نکرد
بهش گفتم یالا پاهاتو باز کن. شاق رو زدم روسینه هاش..یهو پاهاشو تا جایی که میشد باز کرد..منم یه کم یشتر رفتم نزذیک کیرش..
چشمش همش به جلوی من بود..منم فهمیده بودم..دستموکشیدم روش و از رو لباسم کسمو مالوندم..چنان جوننننن گفت که کیف کردم..گفتم میخوای؟ گفت آره.میمرم براش ..گفتم میخوای بخوریش؟ گفت معلومه.و زبونش و آورد بیرون .
گفتم باشه ولی اول باد اینو بخوری،اینو گفتم و محکم با لگد کوبیدم لای پاش...نعره و جیغ و گریش بدجوری بلند شد..جوری که افسون ترسید و گفت سانار آرومتر. ولی من دیگه ول کن نبودم یادم نیست چند بار ،ولی لگد بود که میرفت لای پای افشین و منهم همش میگفتم کس منو میخوای؟باید بهاش رو بدی.اول باید لایق من بشی .با پاشنه صندلم که واقعاً تیز بود کیرشو فشار میدادم جوری که کیرش کبود شده بود ولی هنوزم شق بود..پس هنوز جا داشت
رفتم بالا سرش..داشت گریه میکرد..نشستم رو صورتش و لای پامو چسبوندم به صورتش و اینقدر فشار دادم که به سختس نفس بکشه به دستم هم کیرشو گرفته بودم و میمالوندم..دست و پا میزد..فکر کردم داره خفه میشه.بهش گفتم مگه نمیخواستیش..خوب بیا دیگه
همونجوری که صورتش لای پاهام بود و محکم به اینور و اونور تکونش می داد داشتم لذت میبردم..تندتر کیرشو میمالوندم اونم اون زیر یه چیزایی با صدای خفه میگفت و من افسوس میخوردم که کاشکی لباس افسون الات تن من بود
بلند شدم و به افسون اشاره کردم..صورت افشین بدجوری قرمز شده بود..ولی حالا نوبت افسون بود که حال کنه.
افشین دیگه داشت التماس میکرد که تروخدا بسه...تمومش کنید..از نگاههای افسون فهمیدم که بهتره تمومش کنیم
افسون کسش رو برد نزدیک دهن افشین و اونهم شروع کرد با زبونش کس افسون رو لیس زدن و اینبار چه آه و ناله ای که افسون نمیکرد..اینورم من با کیر افشین اینقدر ور رفتم که افشین صداش در اومد که دارم میام.دارم میام..افسون بلافاصله کاملاً نشست رو صورت افشین و منم کیرش رو چسبوندم به شکمس و نشستم روش..چند ثانیه بعد احساس کردم لای پاهام خیس شد و افسونم لرزش شدیدی کرد م ارضا شد...جالب بود ظاهراً هر سه تامون با هم ارضا شدیم
البته اون روز به خاطر شیطنت افشین خان من نتونستم مهمونی خیالیمو برم و وا

واسه همینم قراره بازم افشین رو تنبیه کنم



داستان شهلا

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:مهرداد

حدود یک سال پیش اتفاق افتاد.من علاقه زیادی به سایت های بردگی برای خانمها داشتم . ولی نمی تونستم و در حقیقت نمی خواستم که به همسرم بگم . شبها و روزهای زیادی پشت کامپیوتر می نشستم و از سایت های مختلف دیدن می کردم و لذت می بردم.من اکثر لحظه های زندگیم رو تو فکر این بودم که برده زنی باشم ولی هرگز شهامت گفتن این موضوع رو به کسی نداشتم.یه روز که تو خونه پشت کامپیوتر نشسته بودم همسرم به خونه برگشت و دید که من به اینترنت وصل شدم و یه لحظه یکی از اون سایتهایی رو که نگاه میکردم دید. شهلا چیزی به من نگفت و وانمود کرد که اصلا چیزی ندیده. ولی روز بعد رفته بود و کامپیوتر رو وارسی کرده بود و فهمیده بود که من به چه سایتهایی نگاه کردم. روز بعد که من به خونه برگشتم با منظره عجیبی روبه رو شدم.شهلا تو اتاق کارش روی تخت دراز کشیده بود و یه شلوار آبی از زانو و یه جفت کفش اسپورتی نارنجی با یه جفت جوراب ضخیم سفید پوشیده بود. چشم من سریع به کفشهای اسپورتی و جورابهای سفیدش افتاد.شهلا به من گفت که یک ساعت و نیمه که داره پیاده روی می کنه و خیلی خسته شده.او گفت که پاهاش خیلی خسته شده و از من خواست اگه ممکنه کمی پاهاشو مالش بدم تا خستگیش بره.من هم چون این آرزوی من بود گفتم : با کمال میل عزیزم من هم کنار تخت زانو زدم و شروع کردم به آرومی بند کفشهای ورزشی اونو باز کردن.من پیشتر از تمام لحظه هایی که سایت هارو تماشا می کردم از این لحظه لذت بردم.وقتی که من کفشهاشو در می آوردم می تونستم جوراب های سفید عرق کرده و نمناک شهلارو ببینم و بو کنم.بعد از اینکه کفش رو درآوردم اولین چیزی که پدیدار شد جورابهای سفید مایل به شیری رنگش بود.اون جوراب های گرم و عرق کرده از توی زندان کفشهای شهلا بیرون اومدن. و پاهاشو تو دستم گرفتم جورابهاش خیلی گرم و نمناک بودند. بعد من کفش دیگه شو درآوردم و اون یکی جوراب نمناک عرق کرده شو هم لمس کردم.من شروع به مالش دادن پاهاش کردم و طولی نکشید که دستهای من از تماس با جورابهای عرق کرده ش گرم و نمناک شد.لحظه های سختی بود.بعد حدودا ده دقیقه که از مالش گذشت شهلا شروع به نارضایتی از نحوه مالش دادن من کرد.من هم به حالت شوخی بهش گفتم که چیکار کنم ؟ می خوای با زبونم و لبهام پاهاتو مالش بدم؟
.شهلا گفت : زود باش جورابهای عرق کرده مو ماچ کن
من داشتم به لحظه هایی می رسیدم که همیشه آرزوشونو داشتم.حالا من در مقابل یه جفت پای زنونه بودم که جورابهای سفیدش در اثر دو ساعت پیاده روی کاملا خیس و عرق کرده بود.نمی دونستم باید چیکار کنم ؟ باید شروع کنم و با زبونو پاهاشو لیس بزنم یا نه هنوز زوده ؟برگشتم بالا رو نگاه کردم .شهلا داشت باز هم از نحوه مالش دادن من شکایت می کرد در حالیکه یه خنده شیطانی تو لبش بود.من شروع کردم به بلعیدن کف جورابهاش با دهن و زبونم. من اول خیلی آروم انگشتهاشو بوسیدم و بعد شروع کردم به
لیسیدن انگشتاش و کف جوراب های نمناکش از پاشنه تا نوک انگشت. مزه جوراب هاش شور و نمناک بود . و بعد هر پنج تا انگشتش رو باهم توی دهنم گذاشتم و با زبونم لیسیدم.من این کارهارو حدود یک ساعت ادامه دادم تا وقتی که دهنم و زبونم خسته شدن و لبهام از عرق جورابهاش نمناک شدن. سپس من کارمو تموم کردم و از شهلا پرسیدم که خستگی پاهاش برطرف شدند؟ که ناگهان شهلا فریاد بلندی کشید و گفت : کی بهت اجازه داد که کارتو تموم کنی برده من ؟من خشکم زده بود و بعد گفتم : شهلا من برده تو نیستم . من فقط پاهاتو مالش دادم همین. که شهلا بلند شد و سیلی محکمی به من زد و گفت تو بدون اجازه من حق نداری حرف بزنی. از این به بعد همه چیز توی این خونه فرق می کنه . تو دوست داری برده باشی و پاهای زنانه رو بلیسی . درست حدس زدم ؟از امروز تو فقط یه برده بی ارزش برای من هستی و باید تمام دستورات منو مو به مو انجام بدی و من میسترس تو خواهم بود و اگه از دستورات من سرپیچی کنی تو رو تنبیه می کنم


این داستان رو مرتضی برامون فرستاده

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:مهرداد

سلام اسم من بهمن است و قصد دارم تجربه اسلوی یكی ازدوستانم بنام كامبیز را از زبان خودش برای شما بازگو كنم.بعدا در مورد كامبیز بیشتر توضیح می‌دم.

من از بچگی علاقه زیادی به پاهای خانمها داشتم به همین خاطر بیشتر اطراف پاهای آنها می‌چرخیدم در فامیل بیش از همه پاهای زن دایی بزرگم كه اسمش شهلا بود دوست داشتم. همیشه آرزو داشتم كه زیر پاهای او بخوابم و آنها را لیس بزنم. اما داستان از آنجا شروع شد كه مادر و پدرم عازم سفر سوریه شدند و من را كه در آن زمان 15 ساله بودم به خانه دایی بزرگم فرستادند تا برای دو هفته آنجا باشم من كه از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجیدم زیرا كه بیشتر می‌توانستم به شهلا نزدیك شوم و پاهای زیباشو ببینم. اما در اینجا یك مقدار در مورد خانواده داییم بگم : دایی حسینم 15 سال بود كه با شهلا ازدواج كرده بود ولی در این مدت بچه دار نشده بود ولی با این حال علاقه زیادی بهم داشتند. دایی حسین حسابدار یك شركت بزرگ بود و مشغله زیادی داشت و اكثرا دیر به خانه میامد و شهلا (زن دائیم) كه در آن زمان نزدیك37 سال داشت بسیار جوانتر از سنش مانده بود. شهلا بیشتر اوقات روز را به ورزش و تفریح با دوستانش می‌پرداخت او دارای چهره‌ای جذاب همراه با جذبه خاصی بود.البته ناگفته نماند كه شهلا رابطه سردی با بچه ها داشت و از بچه خوشش نمی آمد و این شاید بخاطر نازا بودن خودش بود.

بالاخره روز موعود فرارسید و خانواده من به مسافرت رفتند و من به خانه دائی حسین رفتم. بعلت اینكه تابستان بود و مدارس تعطیل من دائم در خانه بودم و با آتاری بازی می كردم. شهلا یا در خانه مشغول كارهای شخصیش بود یا به ورزش و تفریح با دوستانش در خارج از منزل می پرداخت. در واقع هیچ توجهی به من نداشت و اگر اصرار و خواهش مادرم نبود حتی قبول به نگهداری من نمی‌كرد. (مادرم از دوستان قدیمی شهلا بود.) شهلا جلو من نیز با دامن كوتاه و تاب میچرخید كه این موضوع برای من بسیار تحریك آمیز بود چون كه شهلا هیكل بسیار زیبایی داشت البته من بیشتر روی پاهای او زوم می‌كردم. یكروز صبح كه شهلا برای ورزش بیرون رفته بود من در خانه تنها بودم كه یهو به فكر افتادم كه یه سری به اتاق شهلا بزنم. خیالم راحت بود كه تا نزدیك ظهر شهلا به خانه نمیاد پس رفتم تو اتاقش اولین چیزی كه نظرم جلب كرد كمد لباساش بود پس در كمد واكردم كمد پر از لباسهای جور واجور بود اما یك دفعه چشمم به كفشهای شهلا افتاد اونارو برداشتم و شروع كردم به بوكردنشون بعد مدتی كفشها را ول كردم و سراغ دراول شهلا رفتم یك جفت جورابشو برداشتم شروع كردم به بوكردن آن با یك دستم هم داشتم كیرمو می‌مالیدم كه ناگهان در اتاق باز شد برگشتم دیدم شهلا جلوی در ایستاده و بهت زده منو نگاه می‌كنه یكدفعه سرم داد كشید كه داری چه غلطی می‌كنی؟ من كه لال شده بودم تا اومدم دهنمو باز كنم شهلا محكم زد تو گوشم تا اومدم به خودم بیام دومین سیلی رو هم زد بعد گفت پس اون نگاههای هیز تو به پاهای من  بی علت نبود تو دوستداری جورابهای منو بو كنی. در همین حال منو هول داد زمین و كفشهای كتانی را از پاهاش در آورد گرفت جلوی صورت من و گفت بو كن. بوی بسیار مشمئز كننده‌ای بود آنقدر بد بود كه نمی‌تونستم تحمل كنم سپس سرمو كشیدم عقب شهلا كه از این كار عصبانی تر شده بود با پا زد تو سرم و گفت حالیت می‌كنم بعد یك جفت جوراب ساق بلندشو از تو دراول برداشت به طرف من اومد منو به پشت خوابانددستامو از پشت با جوراب محكم بست بعد با جورابهای دیگه پاهامو به یك طرف میز آرایش بست بعد شهلا یك صندلی گذاشت روی سینه‌ام ونشت روی آن من دیگه نمی تونستم تكون بخورم بعد لنگه كفش دیگرش هم درآورد و پاهای بد بوشو گذاشت روی صورتم مرتب می‌گفت خوب ! كیف می‌كنی! من كه تا اون موقع شوكه بودم تازه فهمیدم چه بلایی داره سرم میاد پس شروع كردم به التماس و سرم رو دائم تكون میدادم شهلا چند تا سیلی باپاهاش به صورتم زد گفت مثل بچه آدم پاهامو بو كن وگرنه بیشتر كتكت میزنم اما بوی پاهایی كه چند ساعت داخل كتانی در حال ورزش باشه خیلی آزار دهنده است و من فكر میكردم حرفهای شهلا فقط در حد تهدید است. پس از گذشت 10 دقیقه من همچنان مقاومت میكردم شهلا كه عصبانی‌تر شده بود از روی سینه‌ام بلند شد گفت خودت خواستی بعد كفشاشو دوباره پاش كرد و پاهای منو باز كرد و موهای سرمو گرفت منو بلند كرد و دونبالش كشید من ترسیده بودم و مدام التماس میكردم كه منو ببخشه ولی اون توجهی نمیكرد. منو همراه خودش به انباری طبقه پائین خونه برد و دستامو از پشتم باز كرد در همین موقع یكدفعه از دستش در رفتم و به سمت در انباری دویدم ولی انقدر ترسیده بودم كه برآمدگی جلوی در را ندیدم و محكم به زمین خوردم تا اومدم بلندشم دیدم یه چیزی محكم خورد تو سرم تا برگشتم دیدم شهلا یك لگد دیگه گذاشت تو صورتم خون از دماغ و دهنم راه افتاد من كه گیج شده بودم یكدفعه متوجه شدم كه دستها محكم به یه میخ طویله كه به دیوار انباری وصل بود بسته شده و پاهام نیز باز از هم به دو طرف یك میز بسته شده در همین حال یك سیلی منو به خودم آورد نگاه كردم دیدم كه شهلا با چشمای پر از خشم جلوی من ایستاده بود. گفت می‌خواستی از دست من فرار كنی كاری می‌كنم كه از كردت پشیمون بشی پوست سرتو میكنم . بعد لباسامو از تنم درآورد بعد رفت بالا و بلافاصله با یك كمربند زنانه باریك برگشت و بدون گفتن چیزی شروع به شلاق زدن من كرد من كه از درد به خودم می‌پیچیدم فریاد میزدم بعد از 15 دقیقه شهلا زدن را متوقف كرد بمن گفت حالا چی میگی باز نافرمانی میكنی؟ گفتم نه غلط كردم هر كاری بخوای می‌كنم بعد شهلا یكی از كفشهای در آورد جلوی من  صورتم گرفت گفت بو كن من با ولع شروع به بو كردن كردم سپس جورابشو در آورد و اونو چپوند تو دهنم و گفت چون فرار كردی بازم باید تنبیه بشی دوباره كفششو پا كرد منم در حالیكه  گریه میكردم با چشم بهش التماس میكردم ولی اون پوزخندی زد كمربند برداشت دوباره در حدود 20 دقیقه منو زد تا اینكه از حال رفتم. بعد از اینكه بحال اومدم در انباری تنها بودم فكر كنم چند ساعتی گذشته بود و تمام بدنم درد میكرد تا ایكه در انباری باز شد و شهلا وارد شد جورابشو از دهانم بیرون كشید و سیلی محكمی به گوشم زد و گفت از این لحظه تا موقعی كه در خونه هستی من هر دستوری كه میدم باید اطاعت كنی فهمیدی؟ گفتم بله. گفت به من بگو خانم گفتم بله خانم. گفت در صورت هر نافرمانی بشدت تنبیه میشی و منبعد تمام كارهای منزل را انجام میدی. بعد منو باز كرد و گفت برم حمام سریع خودمو بشورم برگردم پیشش من همین كارو كردم و سریع رفتم به اتاقش بعدالظهر شده بود و من كه از صبح چیزی نخورده بودم خیلی گشنه‌ام بود در اتاق را زدم شهلا گفت بیا تو رفتم تو شهلا داشت مجله می‌خوند و هنوز كتانیها پایش بود بعد گفت كفشهایم را در بیار من جلوی صندلی او زانو زدم و كفشهایش را در آوردم. گفت كه آنها را بو كنم چند دقیقه‌ای اینكارو كردم بعد دستور داد زیر پاهایش بخوابم این كارو كردم پس پاهاشو روی صورتم گذاشت با اینكه همیشه آرزوی این فرصت را داشتم ولی بوی بسیار بدی داشت بعد اجازه بوسیدن و لیسیدن آنها را داد حدود یك ساعت مشغول اینكار تا پاهای خانم تمیز شد بعد دستور داد تا به كارهای خانه برسم قبل از رفتن گفتم خانم من غذا نخوردم اگه اجازه بدید یه چیزی بخورم شهلا یك سیلی تو گوشم زد گفت هر وقت لازم بود غذا بخوری صدات میكنم ! برو سر كارت. چند ساعتی كارهای خانه را انجام دادم ساعت حدود 6 بود كه منو صدا كرد رفتم پیشش گفت كه وقت غذا خوردن منه بعد دستور داد كه برم تو حمام من تعجب كردم ولی جرات سوال كردن نداشتم رفتم تو حمام دیدم یك ظرف غذا در بسته با یه لیوان پر از یك مایع زرد رنگ كف كرده وجود دارد خانم وارد حمام شد و گفت در ظرف بردار من اطلاعت كردم درو كه برداشتم چیزی رو كه میدیدم باور نمی‌كردم اونجا یك بشقاب پر از ((ان)) بود من شوكه شده بودم كه خانم با لگد به من زد گفت میدونم اینها فضولات اربابته كه بهترین غذا برای یك نوكر می‌باشد. بعد دستور داد تا شاش و انشو بخورم. من همین طور بربر به ظرف غذا نگاه می‌كردم دوباره شهلا به من تشر زد ولی من همچنان از دستورش اطاعت نكردم. شهلا سرم فریاد كشید بخور وگرنه بشدت  تنبیه می‌شی من كه حالا دیگه پی شلاق را به تن خریده بودم به پاهای شهلا افتادم و شروع به التماس كردم كه از من اینكار را نخواد ولی اون با لگد منو زد و گفت كه باید آنها را بخورم ولی من مكث كردم سپس شهلا گفت اینطوری نمی‌شه ظاهرا تو هنوز موقعیت خودتو نفهمیدی بعد موهامو گرفت كشانكشان منو به انباری برد دوباره مثل صبح منو بست و رفت. پس از چند لحظه برگشت در حالیكه تعدادی بند در دستش بود من كه منتظر شلاق بودم تعجب كردم بعد بجای پیرهنم شلوارمو درآورد و شورتمم در آورد من كه از خجالت سرخ شده بودم همچنان به شهلا التماس می‌كردم سپس با لحن خشنی گفت خفشو نوكر حالا بهت یاد میدم تا چطور تمام دستورات اربابتو اطاعت كنی باید یادبگیری كه ان منو مثل شكلات بخوری و شاشمو بجای آب. بعد یه تف تو صورتم كرد گفت آشغال كثافت رامت می‌كنم. نمیدونستم می‌خواد چیكار كنه یكدفعه اومد جلوم ایستاد و با لگد محكم زد زیر شكمم از درد سیاه شدم و فریادم بلند شد و دوباره دوباره اینكار رو كرد تا از حال رفتم با آبی كه به صورتم ریخت بیدار شدم و شهلا دوباره لگد زدن به تخمهایم را از سر گرفت كهنه‌ای كه داخل دهنم بود تا صدای در نیاد را از درد می‌جویدم من دوباره از حال رفتم و شهلا به صورتم آب پاشید تا دوباره به حال آمدم آنوقت كهنه را از دهنم بیرون آورد و گفت در چه حالی؟ من در حالی كه اشك امانم نمی‌داد گهتم خانم انتو میخورم هر كاری بخوای میكنم هر چی بخوای می‌خورم منو ببخش دیگه نزن و ... كه دوباره كهنه رو تو دهنم چپاند و گفت من تشخیص می‌دم كه كی باید تنبیهتو تموم كنم هنوز برات كافی نیست می‌خوام این دفعه آخری باشه كه از من نافرمانی می‌كنی. من شروع كردم به زاری ولی شهلا دو تا چك تو گوشم زد و گفت هركی خربرزه می‌خوره پای لرزشم می‌شینه. بعد بندهارو برداشت و دور خایه‌هام محكم بست و از انتهای اون شروع كرد به كشیدن آن بطوری كه خایه‌هام داشت كش می‌اومد من فریاد میزدم اما صدام در نمی‌آمد شهلا به زجه‌های من می‌خندید بعد از لحظاتی یك تیكه آهن چند كیلویی كه گوشه انباری افتاده بود به انتهای بند بست و آنرا روی هوا رها كرد تا بیضه‌های من تحت كشش قرار گیرد و منو به این حال ول كرد و رفت فكر كنم یكساعت بعد برگشت و منو باز كرد و دستامو از پشت بست و گفت كه میدونی باید چه كار كنی یا نه من كه در مقابل شهلا زانو زده بودم در حالیكه پاهاشو لیس می زدم گفتم بله خانم  و بلافاصله بدنبال خانم به حمام رفتیم من كه دستام از پشت بسته بود با ولع هرچه تمام شروع بخوردن مدفوع  شهلا كردم در همین حال شهلا پاشو روی سرم و صورتمو كرد توی انها اما من از ترسم سریع داشتم میخوردم پس از تمام شدن آنها با دستور خانم ته ظرف رو لیسیدم و بعد ادرار شهلا رو هم خوردم. بعد شهلا دستامو باز كرد و اجازه داد تا خودمو تمیز كنم بعد لیست كارهایی كه هر روز باید انجام بدم بهم داد و منو آزاد گذاشت من كه دیگر توانی نداشتم و از درد خایه گشادگشاد راه میرفتم فقط رفتم یه گوشه و خوابیدم. فردا صبح با دستور شهلا پس از رفتن دائیم وارد اتاقش شدم و او شاشید تو دهنم بعد پس از خوردن صبحانه طبق معمول از خانه رفت بیرون. اوضاع بهمین صورت می‌گذشت و من به یك برده تمام عیار تبدیل شدم بعد از روز بهم اجازه داد كه تهموده غذاشو بخورم اونارو روی زمین می‌ریخت و من مثل یه سگ غذا میخوردم اما اكثرا به جای توالت تو دهن من میشاشید و دو سه بار بیشتر من واردار نكرد تا مدفوعشو بخورم.دیگه کم کم خودمم داشت خوشم میومد.دو سه روز دیگه هم به همین صورت گذشت تا اینکه خانواده ام از سفر برگشتن و به خانه رفتم از اون به بعد هم هر فرصتی مثل این پیش میومد من به بردگی شهلا در میومدم.



این داستان رو عرفان برامون فرستاده

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:مهرداد

از بچگی دوست داشتم به پای خانم ها بیافتم و بردگی اون هارو بکنم :
18 سالم بود خدمت سربازیم می گذروندم تو یکی از تیم های نظامی فوتبال بازی می کردم الن 2 سال از اون جریان می گذره
ارباب میترا همسر یکی از فامیلامون بود . خیلی باز بود اصلیتشون رشتی بود یکی 2 دفعه برادرم باهاش یه نیمه سکسی داشته . همسر ارباب میتر فامیل نزدیکمون به خاطر همین رفت و آمد زیاد داریم . یه روز اتفاقی عکسی از اینترنت گرفتم یه مسابقه ان خوری تو ژاپن بود .تو این مسابقه آقایون ان خانم هارو می خوردن میترا عکس و دید و

گفتش : اه............ چه باهال اینجاست که میگن ریدم تو دهنت

من از همون لحظه یه حسی نسبت به میترا پیدا کردم هر دفعه میترا رو می دیدم بهش می گفتم من یه کاری باهات دارم میگفت الان نمی شه فکر می کرد من ازش سکس می خوام این قضیه 6 ماه ادامه داشت تا یه روز میترا زنگ زد خونمون با مادرم کار داشت مامانم نبود من تنها بودم گفت تو چی کار داری هر وقت می رسی به من میگی کارت دارم گفتم کار واجب باهات دارم گفت الان تنهایی گفتم آره گفت : می تونی حرف بزنی گفتم : آره گفت بگو پس
من با کلی لکنت و دردسر و تهدیدای میترا مبنی بر اینکه من قطع میکنم اگه نگی توضیحات مختصری درباره میسترس و اسلیو بهش گفتم می خندید گفت من نمی تونم گفتم من به خاطر این حس زندگیم تو خطره فوتبالم از همه بدتر بدیش این بود که من نمی تونم خود ارضایی کنم چون ضعیف میشم با کلی التماس گفت: حالا روش فکر می کنم . خداحافظی کردیم 3 روز بعد زنگ زد با مادرم کار داشت گفتم کاری برا ما نکردی گفت نه

تا یه روز دعوت بودن خونه ی ما

تا منو دید گفت می خوام یه حال اساسی بهت بدم گفتم کی گفت خبر می دم باید تو خماریش بمونی پسرا هر چی می خوان باید مجبورشون کنی یه زره التماس کنن گقتم التماستم می کنم رفت تو حیاط دنبالش رفتم اومدم به پاش بیافتم پاش و کشید گفت یکی میاد دستوراش یواش یواش شروع شد بلند شو درو ببند سر سفره غذاش و نمی تونست بخوره به من می گفت عرفان جان قضای منو می خوری یه چشم غره هم چاشنیش می کرد منم می گفتم آره بده می خورم ته مونده ی قضاش و می خوردم تا یه روز تو خیابان منتظر ماشین بودم دیدم میترا با ماشید اومد من و دید زد رو ترمز سوارم کرد سر کوچمون خواست پیادم کنه آروم خم شدم دستش و رو دنده بوسیدم گفتم مرسی ارباب سگتون و از خیابان جمع کردین یه خنده ای کرد و گفت بهت زنگ می زنم گفتم مرسی منتظرم ......... 

اون روز گذشت و میترا خانم زنگ نزد .
تا 1 ماه بعد روز مادر بود مادر بزرگم تازه فوت كرده بود همه می خواستن برن سر قبر تا فاتحه به عنوان نو عید میترا خانم هم اومده بود منم بودم از اون جا همه اومدیم خونه ی خالم برای خوردن ناهار.
من رفتم بیرون تا تو محل یه چرخی بزنم نمی تونستم موقعی كه میترا اونجاست من اونجا باشم
وقتی برگشتم ناهار را خورده بودن همه می خواستن بخوابن به خاطره همین ناهار من و دادن گفتن برو طبقه ی بالا پهلو پسر خاله هات خانم ها می خوان بخوابن . من رفتم
میترا هم گفت من خوابم نمی آد منم می رم بالا با بچه ها می شینیم بیدار شدین صدام كنین تا بیام چایی بخوریم . ( میترا 32 سال سن داره و یه دختر داره كه اول راهنمایی به اسم نغمه ) به خاطر همین كسی بهش شك نمی كرد . من اومدم برم بالا میترا پشت سرم گفت كجا می ری ؟

من كه سر اون قضیه كه زنگ نزده بود تصمیم داشتم دیگه سر سنگین باشم به اصطلاح پسرا دیگه كس لیسیش و نكنم گفتم می رم ناهارم و میل كنم .

دیدم میترا زد پس كلم و گفت تو گه می خوری برو تو پارگینگ من الان میام منم گفتم باشه .

رفتم تو پاركینگ منتظر شدم دیدم اومد . اون روز یه شلوار لی آبی پاش بود با یه بلوز سفید یه صندل هم پاش بود ولی ناخناش و لاك نزده بود . اومد پایین من رو یه مبل خراب كه قرار بود بندازن دور تو پاركینگ نشسته بودم . گفت بلند شو من بشینم یالا . من بلند شدم و نشست
گفت : تو می خواستی چیه من بشی من یه پوز خند زدم یهو از كوره در رفت بلند شد كشید زیر گوشم . گفت دوباره می پرسم ولی دفعه سومی در كار نیست . پرسید منم با من من گفتم می خوام سگت بشم می خوام عین كرم زیر پات له بشم .............

خندید و گفت سگای الان رو دو پا وای میستند ؟

منظورشو فهمیدم چهار دست و پا شدم . ناهارم برداشت و گفت گشنته گفتم بله خانم گفت به من چه ناهار و برد دم در ریخت تو جوی آب .

اومد تو نشست رو مبل گفت قلادت كو ؟

سریع كمر بندم وا كردم دادم دستش گفت تو هنوز رام نیستی تو قلاده نداری می دونی به سگای وحشی چه جوری قلاده می زنن .

گفتم نه ارباب خواهش می كنم یادم بدبد گفت درد داره ها گفتم به جون می خرمش .

بلند شد با لگد زد تو پهلوم .

زانوش و مماس دماغم كرد و من و حول داد عقب تا رفتم كنج دیوار .

پاش و بلند كرد و گذاشت رو صورتم و فشار داد عین ان خوردم زمین .

پاشنه ی صندلش صورتم و داشت صوراخ می كرد بی اختیار گفتم آخ گفت كوفت پاشنه صندلش و هول داد تو دهنم وضعیت بهتر شده بود كه یهو با د رو شكمم حالا دیگه عین كرم زیر پاهاش بودم با خونسردی شروع كرد كمر بند و آماده كردن در همین حال گفت حواست باشه تكون بخوری من ت جر می خوره بعد من كونتم جر می دم حالا فكرم این بود كه تعادل ارباب با دستام حفظ كنم هر از چند گاهی می خواستم داد بزنم اما كفش ارباب كه تو دهنم بود اجازه نمی داد دولا شد كمر بند و كرد تو گردنم و سفت كرد اومد پایین اون با خنده گفت حالا سگ شدی قلادم و كشید و رفت رو مبل نشست

گفت از صبح بهشت زهرا پاهام خاكی شده تمیزشون كن سگ من گفتم چشم و شروع به لیسیدن كردم

گفت احساس خوبی بخوای و نخوای دیگه سگ منی از این به بعد .

گفت امروز زیاد وقت نیست ولی بلدم باهات چی كار كنم . سوارم شد و گفت برو طرف پله ها

منم رفتم پیاده شد گفت درست 15 دقیقه بعد من میای بالا بشقابت هم بیار گفتم چشم

داشت می رفت برگشت گفت راستی اینم برا اینكه سر گرم بشی

گفت سرت و بزار رو زمین تا نگفتم نگاه نكن گفتم چشم

بعد 2 دقیقه دیدم قلادم و می كشه به طرف مبل فكر كردم هوس كرده پاهاش بلیسم ولی رفت پشت مبل دیدم بعلههههههههههههههه خانم ریدن رو زمین سر منو گرفت روش گفت اینم غذات تا سیر بشی نیای بگی گشنمه شروع كردم التماس كردن كه بی خیال شه اما یهو پاشو گذاشت رو سرم بفروم كرد تو انش .

گفت 10 تا لیس خوشگل می زنی من ببینم بقیش پا خودت می خوای بخور می خوای نخور ولی
باید تمیزش كنی . گفت ولی 10 تا لیس و جلو خودم می زنی . دیدم مجبورم شروع كردم

1 - 2- -3 ..... درست لیس بزن كل زبونت كشیده بشه .......... 4 - 5- 6 - 7- 8- 9 - 9-9--9-9-9-می خندیدو هی می گفتم 9 نزدیك به 8 بار گفت 9 بعد گفت 10 . پاش و گذاشت رو سرم و فشار داد تو انا .

بعد رفت منم خودم و تمیز كردم اونجا هم شستم دهنم و با صابون شستم ولی به اندازه 20 لیس از انشو خورده بودم . رفتم بالا دیدم نشسته داره چایی می خوره ..................... 

تا منو دید گفت بیا جلوم زانو بزن منم زانو زدم گفت دهنتو وا کن یهو همینطور که داشت چایی میخورد یه قلوپ رو قرقره کرد تو دهنش بعد ریخت تو دهن من گفت قورت بده منم دادم بعدش گفت از جلوی چشام دور شو تا خبرت کنم.

 

دو هفته بعد شوهر ارباب میترا به یه مسافرت کاری رفت و نغمه هم با خودش برد.

بعد یه روز زنگ زد خونمون و با مامانم کار داشت ولی مامانم حموم بود من گوشی رو برداشتم به من گفت که شوهرش و نغمه دو هفته نیستن و تو باید بیای اینجا .

گوشی رو که گذاشتم مامانم از حموم اومد گفت کی بود؟  منم که فکری به سرم زده بود گفتم مربی تیممون بود گفتش که برای مسابقات باید فردا حرکت کنیم منم باید برم باهاشون. خلاصه فردا حرکت کردم و رفتم پیش میترا . وقتی وارد خونه شدم دیدم که همه چیز رو خودش آماده کرده . اصلا فکرشو نمیکردم . بمن گفت از امروز تا ده روز دیگه تو باید برده من باشی و هر کاری که من میگم رو گوش کنی و من هر کاری که دوست داشته باشم میتونم باهات انجام بدم اگه نمیخوای همین الان راتو بکش و گم شو ! منم قبول کردم . گفت از این به بعد منو ارباب صدا میکنی گفتم بله ارباب . خب حالا لخت شو و فقط شرتت رو در نیار. قلاده ای که آماده کرده بود رو انداخت گردنم و سوارم شد حدود نیم ساعت چرخوندمش تو خونه تا گفت بسه . رفت تلفن رو برداشت و پیتزا سفارش داد . بعد از این که پیتزا اومد دم در تحویل گرفت و سوار من شد و گفت برو تو آشپزخونه بعد خودش نشست پشت میز به منم دستور داد تا کنارش زانو بزنم . من که خیلی گشنه بودم و دیگه داشت طاقتم تموم میشد . داشتم عاجزانه نگاهش میکردم گفت چیه حتما  گشنته و غذا میخوای؟ منم گفتم بله ارباب زد زیره خنده و گفت غذای تو نیم ساعت دیگه حاضر میشه . بعد از غذا دوباره سوار من شد و دوبارو دستور داد تو خونه بچرخونمش . بعد دستور داد که بریم توی حموم وقتی رفتم دیدم داخل حموم یک دونه از ای توالتهای سیاره . فهمیدم که بلهههههههههه مثله اینکه واقعا باید ۱۰ رو ان و گه و شاش میترا رو به عنوان غذا بخورم . گفت برو زیره سوراخ توالت . از ظاهرش معلوم بود که تازه خریده فک نمیکردم این کار رو بخواد با من بکنه چون هیچ وقت پایین تنشو به من نشون نمیداد خلاصه رفتم زیره سوراخ توالت سیار و اول یه باد کوچیک ازش خارج شد شروع کرد ریدن منم به ناچار داشتم میخوردم .

بعد از تموم شدن کارش گفت حالا باید اینقدر ک.س و ک.ونمو بلیسی تا تمیزه تمیز شه. من که دیگه واقعا شکه شده بودم ولی در عین حال خوشحال شروع کردم به لیسیدن تا تمیز شد بلاخره . بعد از اون سوارم شد و رفتیم توی حال نشست رو مبل گفت توی کابینت بغل گاز یک ظرف تخمه هست برو بیار سریع ! رفتم و اوردم دیدم خانم تلوزیونو روشن کرده و پاهاشم گذاشته روی میز جلوش . گفت بیا زانو بزن بغل مبل . من رفتم و زانو زدم ارباب تخه میخور و پوستشو میریخت توی دهن من. بعد از تموم شدن تخمه ها به من گفت زیر پاهاش دراز بکشم و کل چرک و کثافتهای پاهاشو بخورم.بعد از اینها دوباره سوارم شد و نیم ساعت اینور رو اونور چرخوندمش . شب هم زیر پاهاش خوابیدم و تا صبح ۲ بار تو دهنم شاشید . ده روز به همین منوال گذشت و من بعد از اون به خونه برگشتم و دیگه هیچ وقت با میترا رابطه اینجوری نداشتم . وقتی برگشتم خونه مامانم گفت که لاغرتر شدم و رنگ و روم هم پریده منم گفتم تمرینات زیاد بود.



چت روم Iran_Femdom

 

نوع مطلب :اخبار وبلاگ ،

نوشته شده توسط:مهرداد

سلام دوستان

نام چت روم : Iran_Femdom

بالاخره چت روم درست شد و میتونید از همین الان وارد روم بشید . اگر همكاری كنید میتونیم بعد از یه مدت كوتاه این چت روم رو شلوغ كنیم . برای ورود روی لینك زیر كلیك كنید.

.:: Iran_Femdom ChatRoom::.

شما هم میتونید با دادن نام مستعار چت كنید و هم میتونید در قسمت راست صفحه آیدی پسوورد یاهوتون رو وارد كنید . شروع به چت كردن كنید



20 سری ویدیو Femdom

 

نوع مطلب :فیلم و ویدیو ،

نوشته شده توسط:مهرداد

سلام دوستان این ویدیوهارو توی وبلاگ قبلیم هم گذاشته بودم .

femdom_1.zip 15.24 MB

femdom_2.zip 8.16 MB

femdom_3.zip 6.43 MB

femdom_4.zip 2.65 MB

femdom_5.zip 2.60 MB

femdom_6.zip 2.64 MB

femdom_7.zip 1.14 MB

femdom_8.zip 1.14 MB

femdom_9.zip 1.11 MB

femdom_10.zip 8.50 MB

femdom_11.zip 21.54 MB

femdom_12.zip 5.38 MB

femdom_13.zip 2.46 MB

femdom_14.zip 2.47 MB

femdom_15.zip 5.46 MB

femdom_16.zip 6.79 MB

femdom_17.zip 12.76 MB

femdom_18.zip 4.36 MB

femdom_19.zip 8.94 MB

femdom_20.zip 12.87 MB

توی هر سری بین ۱ تا ۶ ویدیو هست . امیدوارم خوشتون بیاد